
سلام دوستان عزیز من غزاله هستم... بعد از حدود دو ماه بالاخره دوباره سرو کله من پیدا شد. البته خوب شماهایی که طرفدار کامران و هومن هستید یا بهتره بگم ماهایی که طرفدار کامران و هومن هستیم کلا به این تاخیرا و انتظار و اینا عادت کردیم. واقعا" ببخشید من همه اش سرم گرم بود و هی کار داشتم ولی خوب خدا رو شکر جریان کنکور و رتبه و انتخاب رشته و نتایج و اینا همه اش تموم شد... من کامپیوتر دانشگاه تهران قبول شدم از این به بعد دوباره برمی گردم تهران اما چون فعلا مامانم اینا باید شیراز بمونن میرم خوابگاه! خلاصه اینم تجربه ایه واسه خودش فقط متاسفانه من فعلا کامپیوتر شخصی نخواهم داشت که بیام و آپ کنم. بچه ها چند تا عکس آماده کردم امیدوارم ندیده باشینشون... امیدوارم بیاین و دوباره این وبلاگ برگرده به روزای قبل به یک سال و نیم پیش حتی دو سال پیش.... من دلم برا همه تون تنگ شده... خیلی دوست دارم بازم باهاتون در ارتباط باشم ... متاسفانه خیلی وقته که از بعضیا مثل رویا مهسا ناهید عاطفه و خیلیا خبر ندارم. مرسی از یاسمن گلم من همیشه به یادتم هیچوقت هم نمی تونم فراموشت کنم نه تو و نه سروناز رو... سحر المیرا نیلوفر یلدا غزاله و بقیه که ازتون تا حدودی خبر داشتم از همه تون ممنونم و افتخار می کنم که دوستایی مثل شما دارم!سحر جون دانشگاه قبول شدنتو هم بهت تبریک میشم عزیزم![]()
مریم جون متاسفانه من درست نمی شناسمت ولی خیلی خیلی خیلی ممنون. واقعا" لطف داری... البته من اصلا" تو انتخاب رشته ام دانشگاه علم و صنعت رو نزدم. فقط شریف و تهران و امیرکبیر و شیراز و صنعتی اصفهان رو زدم. بازم ممنون. اگه میشه بیشتر از خودت بگو که کجا زندگی می کنی و چند سالته ![]()
![]()
راستی امیدوارم مصاحبه شبکه ایران تی وی رو با کامران وهومن گل دیده باشید که چقدر صادقانه حرف دلشون رو زدن و چقدر بزرگوارانه صحبت کردن و مطمئنم همه کسایی که می خواستن از مصاحبه قبلی سو استفاده کنن شرمنده شدن حتی اگه به روشون نیارن و اقرار به اشتباهشون نکنن! واقعا" اقرار به اشتباه از دست هر کسی ساخته نیست! آدما باید خیلی بزرگ باشن که بتونن این کارو بکنن. و به قول اون خانومی که زنگ زدن هومن از بازوبندش معلوم بود که به چه ملت و کشوری وابسته است.
من دیگه فعلا برم ایشالا بازم آپ می کنم. زود! راستی! هرکی جریان این ویدیوی جدید کامران و هومن رو می دونه به اسم خالی بگه لطفا!
راستی ماه مبارک رمضان رو به همه تبریک میگم... همینطور ایام عزاداری رو به همه تسلیت می گم. انشالله که نماز روزه ها و دعاهای همه تون قبول باشه! قربونتون برم. مطمئن باشید خیلی خیلی دوستون دارم! هم شما رو هم کامران و هومن عزیییییز رو! ![]()
اینم عکسا:
این عکسه یه کم تاره! ولی تارشونم دوست داشتنیه![]()
ایول!
آخه هومن چه نازه!
همیشه لبخند رو لباشه!
می دونم عکسا کم بود! ایشلا زود میام با دست پرتر! دوستووووووووووون دارم![]()
![]()
شما ها هم لطفا" بگید بهم که به نظرتون من چی کار بکنم البته نه واسه کنکور برای اینکه این وبلاگ خوب شه و دوباره فعالیتش رو آغاز بکنه. دلم واسه همه تون تنگ شده بود خیلی دوستون دارم و مرسی!
المیرا جون مرسی از نظرای قشنگت. و یکی که از من حرصش می گیره می شه بگی من چه دروغی گفتم؟!؟!؟ یا چه خالی ی بستم؟ اصلا" من چه دروغی می تونم بگم؟ اینکه کامران و هومن رو دوست دارم که اگه دروغ باشه دلیلی نداره! یعنی چه سودی می شه از این موضوع برد؟ اینیم که کنکور داشتم باز اینکه دروغ بگم چه سودی داره برام؟
عزیزم یه کم فکر کن بعد حرف بزن!!!!![]()
سینیوریتا جونم مرسی![]()
بچه ها فعلا" تا پست بعدی![]()
راستی من غزاله ام! بچه ها من ۵ شنبه ی این هفته ای که میاد کنکور دارم. کنکور رویا هم جمعه است! من فقط می خوام با تمام وجود از همه تون بخوام برامون دعا کنید امسال اونی بشه که می خوایم. خواهش می کنم از ته قلبم که برامون دعا بکنید و...! همین دیگه... امیدوارم این وبلاگ با خبرای خوب کارشو از سر بگیره...موفق باشید... خداحافظ فعلا"...
KAMRAN & HOOMAN
the new music video
"age man nabasham"
from the new album
CONCERT TA'TILEH!!
,tuseday ,desember ۱۸, @ 11 am ( L.A time) on PEN TV,JAAME JAM international, and ITN!
enjoy it! ![]()
سلام بچه ها! من غزاله ام! می دونم باورنکردنیه ولی باید باور کنید![]()
راستش همونطوری که شما هم دلتون برای من تنگ شده بود!!! منم دلم برای شما کلی تنگیده بود ( الآن داشتم ادبیات می خوندم!!!!)![]()
خوب؟ خوبید؟ خوشید سلامتید؟ خوب خدا رو شکر! منم خوبم! ولی از رویا هیچ خبری ندارم! ظاهرا" زده رو دست من و دیگه اصلا" نمیاد! راستش تو این مدت من گاهی اوقات اومدم و یه سرکی کشیدم و بی سر و صدا رفتم ولی این سری وجدانم راضی نشد شماها رو که این همه منتظرید رو بیشتر منتظر بذارم.این تنها پست ثبت موقتی بود که تو وبلاگ پیدا کردم. دیگه فک کنم تا کنکور باید با همین سر کنید. راستی خیلی خوشحلم از اینکه این همه اسم جدید تو نظرا بود. دمتون گرم.آهان راستی داش یادم می رفت. مهساااااا تبریییییییییییک. چی قبول شدی؟ کجا؟؟؟؟؟ ایول. دعا کن سال دیگه هم ما از این خبرا به همه بدیم. برا همه تون آرزوی موفقیت می کنم. فعلا" تا آپ بعدی که خیلی نزدیک نیست![]()
![]()
ــ من ارزو هستم
هومن:ارزو؟؟؟
ارزو:بله ما همدیگرو در تولد سایه دیدیم
هومن یکدفعه یادش امد کسی که مسله نامزد داشتن سایه را مطرح کرده بود
هومن با دلخوری:متاسفم اما من نمیخوام حرف بزنم
ارزو:اما من باید موضوعی رو بهت بگم
هومن:ممنون اما من کار دارم
ارزو:من بیرون سالن هستم و باید ببینمت ....البته اگه سایه برات مهمه
هومن:برای چی باید تورو ببینم
ارزو:به نفع خودته تو در مورد سایه اشتباه میکنی
هومن:حق نداری اینطوری حرف بزنی
ارزو:خوبه پس دوسش داری
هومن:به تو ارتباطی داره؟
ارزو:بله.....بهتره بیای بیرون من منتظرم
کامران:هومن....هومن
هومن:بله چی شد نمیای همه منتظرت هستند
هومن:شما برید منم الان میام
و از سالن خارج شد
ارزو روبروی سالن در ماشینی نشسته بود تا هومن را دید از ماشین پیاده شد و به سمتش رفت
ارزو:سلام
هومن:سلام من باید برم پس بهتره بریم سر اصل مطلب
ارزو:حتما"
و یک پاکت را به هومن نشون داد
هومن:این چیه؟
ارزو:من که گفتم ....تو در مورد سایه اشتباه میکنی
هومن:منم گفتم حق نداری در مورد سایه
ارزو:خیلی مطمئنی نه پس یک نگاه به پاکتی که بهت کردم بنداز
هومن باورش نمیشد تمام عکسها سایه را در کنار پسری نشان میداد که در حال دست کردن حلقه نامزدی بود
ارزو:فکر نمیکنم که لازم باشه بگم عکسها جشن نامزدیه و سایه در حال دست کردنه حلقه است
هومن:از کجا معلوم که واقعیه؟
ارزو:این پسری که میبینید برادر منه اسمش ارشه......و اینهم من هستم
هومن:ارش!!!!!!
ارزو:بله الان مدتی هست که باهم نامزد هستند اما سایه و پدرش به کانادا امدند برای ما که عجیب بود
هومن:من باورم نمیشه
ارزو:متاسفم....من بیشتر از این چیزی نمیگم بهتره از خود سایه بپرسی.....این
عکسهاهم پیش خودت باشه......خداحافظ اقای جعفری
بدون حرف دیگه ایی سوار ماشین شد و رفت
سلام خوبین بچه ها
تابستون هم شروع شد البته برای من و غزاله و بچه هایی که کنکور دارند که نه
منم مثل غزاله هستم اما قول میدم تا اونجا که تونستم بیام و داستان رو ادامه بدم:
سایه ارام و فرار نداشت جلوی ایینه در حال درست کردن موهایش بود
وای سایه فکرشو میکردی تو داری میری تولد هومن .....وای خدایا من خوابم یا بیدار.....ممنونم
یکدفعه در اتاقش باز شد و دوستانش داخل شدند هر کدامشان چیزی گفتند
مینو:وای سایه چقدر خوشگل شدی خوش بحال هومن
سوگند:سایه چی شد که تو به هومن رسیدی؟
فریبا:سایه اونشب که خانواده جعفری مهمونتون بودند.....خانم جعفری به بابات چی گفت.......حالا بابات چی گفت؟
مهسا:خدا بگم چکارت کنه فریبا حرف تو دهنت نمیمونه
سایه:مهسا جون خوبه گفتم به اینها چیزی نگی؟
سوگند:اه بگو چی شد؟
سایه:خوب بابام.......خیلی از خانواده هومن خوشش اومده.........بابام همه چیزرو به عهده خودم گذاشته
مینو:خوب بالاخره فهمیدیم ......وای سایه حالا نامزدی کی هست؟
مهسا:چه عجول.........ای خدا دیر شد بچه ها بریم
سالن بزرگ و بسیار شیکی بود و میهمانان بسیار زیادی هم امده بودند
سایه بالاخره کامران و هومن را در میان عده ایی از میهمانان پیدا کرد
سایه:سلام کامران تولدت مبارک
کامران:سلام ممنون ...بازهم که مارو خجالت دادی
دست سایه بازهم یک دسته گل خیلی قشنگ و بزرگ بود
سایه:نه بابا تازه کادویی اصلیم مونده
هومن:وای کامران خوش بحالت ....برای منکه .....بله هیچی نیاورده دستش
خالیه .......سایه تو همش باید به ما گل بدی؟
سایه:چه عجب بالاخره سرت خلوت شد منو دیدی ....مثل اینکه حالت خوب شده نه؟
هومن:مگه میشه تو اینجا باشی منم حواسم جای دیگه
سایه:کم نمیاری ........از منم بهتری
هومن:وای چرا یادم انداختی دارم میمیرم از سردرد....وای....نمیبینی چه عینکی زدم
سایه:اخی نگو خیلی خوشگله.....شما دوتا بازهم یه جور لباس پوشیدین
کامران:گولشو نخور سایه.....نمیدونی از صبح تا حالا چقدر به خودش رسیده
...کلی برات تیب زده اونوقت میگه مجبورم ......اخه چرا دروغ میگی؟
هومن:کامران تو کار دیگه ایی نداری ....رامین داره صدات میکنه
کامران:کار ؟ نه....اهان یادم اومد ...سایه هیچی بهش نمیگی گفت دست خالی اومدی
سایه:اره هومن تو خجالت نمیگشی؟
هومن:وای من حالم بده شما دوتاهم اذیت کنین....کامران جایی نیست من برم یه ذره بخوابم
کامران:هومن اینقدر حالت بده؟
سایه:وای کامران؟؟؟؟
کامران:اروم باش سایه....هومن یه جاهست بیا بریم
سایه:منم میام
هومن:نه من ۱-۲ ساعت دیگه میام
و همراه هم رفتند
سایه به شدت نگران هومن بود که
کتی:اه سایه تو اینجایی کلی دنبالت گشتم خوبی؟
سایه:سلام ممنونم تو خوبی؟
کتی:چرا گرفته ایی هومن باز کاری کرده به من بگو
سایه:نه هومن حالش خوب نیست....نه یعنی
کتی:اهان نه نگران نباش چیزی نیست
سایه:از دست تو منکه شوخی و جدیتونو نمیفهمم
کتی:چقدر شلوغه نه؟
سایه:اره ....راستی من پدرام رو هم دیدم پس سفرشون کنسل شده نه؟
کتی:راستش نه....پدرام هم بخاطر تولدشون اومده امشب با هم میرن
سایه:اه منو باش که گفتم
یکدفعه تمام چراغها خاموش شد و همه جا در تاریکی فرورفت
برای همه عجیب بود
سایه:چی شد؟
ـــ از همه میهمانان عزیزی که اینجا اومدند ممنونیم من و کامران رو خوشحال کردین اگه اجازه بدین به افتخار شما و میهمان ویژه ایی که اینجا هستند
قسمتی از سالن روشن شدوکامران و هومن اهنگهایی مثل اگه عشق من تو نیستی و فدای سرت رو اجرا کردند
بعد از اجرایشان در میان تشویق مهمانان پیش سایه و کتی امدند
سایه:هومن خیلی بیمزه ایی منو باش که باورم شده بود مریضی بگو کتی چرا بیخیال بود.......اما خیلی جالب بود
کامران:فکر هومن بود....سایه حواست بود منظور از مهمون ویژه کی بود دیگه نه؟
کتی:خوش بحالت
سایه:امشب تولد شماست اما من ......
هومن:غصه نخور تلافی میکنی مگه نه؟
سایه:نه
هومن:خیلی پررویی
در این فاصله رامین هم پیششان امد
بچه ها بیان کیک هم رسید
رامین:پدرام تو کیک رو سفارش دادی؟
پدرام:اره چطور مگه؟
هومن:بچه ها چند سال پیش یادتونه چه جوری کیک رو تو صورت کامران مالیدم
کامران:اره....یادش بخیر
کتی:سایه خیلی جالب بود باید قیافه هومنو میدیدی....تمام سرو گردنش کیکی شده بود
هومن:سایه باور نکن....من بیشتر مالیده بودم
کامران:هومن جون میخوای امسالم بکنم تا معلوم بشه کی بیشتر
هومن:اه کامران .....مثل اینکه مامان کارم داره
کامران:نترس کارت ندارم همین یه کیک رو داریم فرار نکن
الن:بچه ها اول کادو بعد کیک
هومن:اره اینطوری بهتره
و همه با صدای دستشان موافقتشان را اعلام کردند
بالاخره نوبت کتی و سایه شد
کتی به هر کدام ساعت و بلوز یک شکل داد
سایه هم به کامران یک دستبند و به هومن یک انگشتر داد
هومن جعبه را که باز کرد داخلش کاغذ کوچکی بود که رویش نوشته شده بود
تقدیم به تک ستاره شبهای تنهاییم
هومن به سایه نگاهی کرد و انگشتر را داخل دستش کرد
کامران با صدای بلند:
خوب حالا نوبتی هم که باشه نوبت خودمونه هومن میدونی که
هومن:بله کوچکتر اول ........اما ببخش وقت زیاد نداشتم
و یک بسته بزرگ را به کامران داد
کامران(با تعجب):وای هومن!!!!! ممنون
و شروع به باز کردن کرد اما داخلش یک جعبه دیگر بود...............................
کامران همچنان در حال باز کردن جعبه ها بود
کامران:هومن......بذار بریم خونه
بالاخره جعبه ها تمام شد و به یک جعبه کوچک رسید
کامران:سر کاریی نه
هومن:کامران .....حالا بازش کن
کامران نمیخواست ........اما به اصرار بقیه جعبه را باز کرد اما انهم خالی بود
کامران(با خنده):هومن من میدونم چکارت کنم
هومن:خوب حالا جدی جدی کتی
کتی هم از سالن بیرون رفت و بعد از چند دقیقه همراه با شقایق برگشت
کامران:چه عجب بالاخره اومدی....هومن این کادوی منه
هومن:اخه من شقایق رو کادو بدم
شقایق:حالا من شدم کادو.....ببخشید که نتونستم زودتر بیام.....بعدهم من هدیه تورو که هومن ازم خواسته بود اوردم و چیزی راکه پشت سرش بود نشون داد
شقایق یک سگ پشمالو و خیلی خوشگل را به کامران داد
هومن:اینم از کادویی من اسمش هم موکااست
کامران به الن نگاهی کرد
ـــ وای الن نه......اه یعنی خیلی بامزه است ممنون
هومن:کامران زود باش کادویی من کو بده
کامران:بیا هومن جون
الن هم یک بسته بزرگ کادو شده را به هومن داد
هومن:کامران مال تو هم سرکاریه نه؟
کامران:باز کن بعد بگو
هومن بسته را باز کرد داخلش پر از همبرگر بود
هومن:اه همبرگر ممنونم
کامران:مطمینی که همبرگره
هومن:اهان .....و جعبه های همبرگر را باز کرد اما همه انها خالی بودند
هومن:کامران اینها که
کامران:هومن جون ادمی که سرماخورده که نباید سرخ کردنی بخوره براش بده اینها هم مال قدیمه
هومن (با دلخوری):خوب تموم شد مرسی
کامران:نه الن میشه
برای همه عجیب بود در دست الن یک پارچه قرمز رنگ بود اما در زیرش چیزی به شدت تکان میخورد
کامران:هومن جون تقصیر من نیست بیا
کامران هم در زیر پارچه یک سگ پشمالوی کوچک با موهای فرفری را داشت
هومن:بیا تفاهم اینه
وصدای الن و پدرام و رامین برای بریدن کیک بلند شد
کامران و هومن هم خنده ایی کردند و خواستند تا شمع ها را فوت کنند
اما هربار قبل از فوت کردنشان شمع ها خاموش میشد
هومن:کار کیه؟
پدرام:اینجوری نگاه نکن ما که نیستیم
کامران:حالا معلوم میشه
انها خواستند دوباره شمع ها را فوت کنند که خاموش شد
کامران:من دیدم کار کتی و سایه و شقایق بود
سایه :ما نبودیم
هومن:چرا شما بودید
کامران:عیبی نداره هومن بیا
اینبار قبل از فوت کردند معلوم شد که کار دوستان سایه بود
هومن:دیدید........مگه به این راحتیه ......فکر کردید
صدای اهنگ بلند شد و دوستان کامران وهومن برای رقصیدن به سراغشان امدند
کامران و هومن هم باهم رقصیدند
کتی و سایه هم کوشه ایی در کنارهم نشسته بودند
بعداز مدتی هومن به سراغشان امد
هومن:خوش میگذره؟
کتی:البته قبل از اومدن تو اره
هومن:عیبی نداره.....کتی مامان کارت داره
کتی:اه......سایه چند لحظه هومنو تحمل کن تا من بیام
هومن:اخیش سرکارش کذاشتم....اما حقشه.....میتونم بشینم
سایه(با خنده):وای خدا هومن .............بفرمایید
هومن فقط به سایه نگاه میکرد
سایه:چیزی شده؟
هومن:نه
سایه:چرا اینجوری نگام میکنی
هومن:داشتم به ستاره فکر میکردم
سایه:ستاره!!!!!
هومن:اره دبگه تک ستاره شبهای تنهاییم
سایه:اهان
هومن:من خودمو در این حد نمیبینم
سایه:اما برای من اینطوری هستی حتی بیشتر
هومن دست سایه را گرفت
هومن:پس بریم
سایه:کجا؟
هومن:وای....ببین همه دارند میرقصند
سایه:اهان....ترسیدم.....تو برو اخه من
اما هومن به حرف سایه توجهی نکرد
اتفاقا"در ان لحظه اهنگ بسیار قشنگی هم پخش میشد
بعداز پایان اهنگ همه انهارا تشویق کردند
کتی:سایه چقدرقشنگ میرقصی
مهسا:سایه رو اینجوری نبین
مینو:ما همیشه جلوی سایه کم میاریم
کامران:واقعا"عالی بود
سایه:نه بابا خجالتم ندین
کتی:اهان این کلاس بود یا
هومن:افرین درسته.....اره کلاس برات خوبه....سایه بهش یاد بده
کتی:منظور؟
هومن:هیچی دیگه همین
کتی:یعنی من رقصم خب نیست هان
هومن:خوب.....کامران گفته
کامران:من!!!!!
هومن:اره دیگه همیشه وقتی داریم با کتی میرقصیم میگیم
کتی:چرا دروغ میگی
سایه:کتی هومن شوخی میکنه .....تو که تو موزیک ویدیو ۲۰ کمکشون کردی
هومن:نه اون که کتی نبود
کتی:هومن یه امشب رو
گوینده سالن زمان شام را اعلام کرد
هومن: ......راستی سایه با شقایق اشنا شدی
شقایق:هومن راست میگفتی سایه دختر خیلی خوشگل و مهربونیه
سایه(با خجالت):ممنون شما لطف دارین اما فکر نمیکنم
هومن:نه مطمئن باش....تازه چی فکر کردی همش که کامران نباید از شقایق تعریف کنه
کامران:هومن چیزی گفتی
هومن:من ....اره گفتم بریم شام
کامران:اهان تو که مریض بودی خوب شدی نه؟
هومن:کامران بگم چقدر پش سر شقایق حرف زدی
کامران (با سرفه):منم گرسنم شد اره بریم شام
اما موبایل هومن زنگ زد
کتی:الان یعنی کیه
هومن:بله بفرمایید
ـــ هومن جون سلام تولدت مبارک
هومن:ممنونم .........اما شما
ـــ من.........
خوب امیدوارم خوشتون اومده باشه
به نظر شماچه کسی به هومن زنگ زده؟
این نظرا چی بود داده بودین؟ بابا شماها چرا همینجوری برای خودتون می برین و می دوزین؟ من خرم کجا بود که حالا بخوام بزنمش؟ شما هم چیزایی می گینا! اول از همه بگم من تو این مدت متاسفانه برای خر زدن نبود که نیومدم بلکه به خاطر این بود که هم مودمم هم کام÷یوترم هم ویندوزم هم خط تلفنمون هم نتم هم یاهو مسنجرم هم بلاگفام و حتی خودم مشکل داشتیم! حالا شماها هم تو این گیر و دار و این همه مشکل که کمر آدم زیر بارشون خم می شه!!!! گیر دادین که غزاله خر نزن و تست نزن و .....! چی می گین همینجوری برا خودتون؟ به جون هومن اگه من یک بار هم حتی یه تست برای کنکور زده باشم! به جون هومن قسم خوردم پس تو رو خدا گیر بیخودی ندین! یه خلاصه ای هم از این یه ماهی که نبودم بدم بهتون که نگین داشتی خر می زدی و اینا! خدا رو شکر امتحانامون که تموم شد! می دونین که معدل سومیای بد بختم یه 80-90 درصدی ( غلط کردم همون 15 درصد ) تو کنکور تاثیر داره! خوب ما هم داشتیم با بچه ها صحبت می کردیم و به این موضوع پی بردیم که اگه معدلمون 16 هم بشه چون مثل یه درس 80 درصدی برامون حساب می شه خیلی خوبه!!!!!!! پس بنا کردیم به خوندن برای 16!!! شوخی کردم! ما به 16 راضی بودیم ولی مدرسه و مامانا و هزار و یک عامل دیگه راضی نبودن! بگذریم که ما می گفتیم 14 هم که بشیم می شه 70 درصد ولی خوب....! اینا شروع کردن که شماها یه ساله دارین می گین نهایی تفه و آسونه و حالا می خواین معدل 16 بیارین؟
اگه تا اینجاش فکر کردین که ما متنبه شدیم و شروع کردیم برای بالای 19 خوندیم سخت در اشتباهین! ولی خوب....! خلاصه روزها از پی هم می گذشتن و ما هر دو روز یا هر سه روز با فلاکت تمام می رفتیم و امتحان می دادیم و به روی خودمون نمی آوردیم که داریم گند می زنیم!!!
تا اینکه رسیدیم به 7 خرداد و 3 روز بعدش امتحان فیزیک داشتیم! فیزیک سوم ریاضی هم خدا رو شکر خودش یکی از بلایاست! حالا من نمی دونم ولی اگه شما دوست دارین فکر کنید که من خرخونم فکر کنید! یعنی اگه اینجوری راحت می شید من حاضرم واسه راحتی تون بگم که خرخونم! ولی به جون هومن من ترم 2 جمعا" 3 جلسه سر کلاس فیزیک بودم! البته نمی گم خیلی کار مهمی انجام دادم و خیلی باحالم و ...! یا اینکه مثلا" اگه بودم سر کلاس فیزیکم توپ بود! نه! چون اصلا" معلممون در حد این حرفا نبود که بخواد درس بده احیانا" خدای نکرده! و خوب چه کاری بود که 4 ساعت و نیم بریم سر کلاسش بشینیم! مسلما" جیم می زدیم و شورا تشکیل می دادیم و با مدیرمون ناهار می رفتیم بیرون ( مدیرمون بیش از حد پایه است!!!) یا می رفتیم سر کلاسای المپیاد و یا هم می رفتیم آبدار خونه به یخچالش شبیخون می زدیم و .....! خلاصه 1001 کار دیگه که از گفتنشون در این مکان به شدت معذورم! ( آخه اگه بگم یه وقت دیدین وبلاگ فیلتر شد!!!) اول همین وسط بحث به من بگین این دختره کیه؟!؟!؟!![]()

خلاصه دوباره به جون هومن قسم که ما وقتی شروع کردیم برا نهاییا بخونیم به موضوع خیلی بدی پی بردیم! البته ما که نه! من! اونم این بود که پی بردم من 80% چیزایی که می خونم رو دارم برای اولین بار می خونم! و شب امتحانم که .....! در ضمن بگم من قبول خرخون هستم ولی متاسفانه فقط شب امتحان! خداییشم وقتی می بینم شب امتحان می خونم و نمره 18-19 میارم چه نیازیه که یه سال تو سر خودم بزنم که حالا مثلا" نمره 20 که تازه اونم نمی خوام رو بیارم؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!
داشتم می گفتم! داشتیم به سختی فیزیک می خوندیم که ....! ...... بیخیال! .... تورو خدا بقیه اشو نگم!...... آخه خیلی غم انگیز می شه هااااااا! پس خودتون خواستین! می گم! .... ساعت 11 شب 9 خرداد بود و فرداش فیزیک داشتیم که من یادم افتاد از 5 فصل فیزیک دقیقا" یه فصلش کامل مونده!!!!! اونم فصلی که همه بچه ها می گفتن 4-5 ساعت خوندنش طول می کشه! خلاصه من تا ساعت 12 در حد روخونی نصفش رو خوندم و ساعت گذاشتم برا 3:30!!!!! 3:30 بیدار شدم و قبل از اینکه بخوام بقیه اش رو بخونم گفتم یه نیگا به سوالای پارسال بندازم ببینم چند می گیرم؟!؟!؟!؟!؟!؟ چشمتون روز بد نبینه! هر سوالی رو که نیگا کردم پی بردم که تمام فرمولا ( قریب 100-150 تا فرمول!) بادم رفته! یعنی شما بگین یه فرمول؟! عمرا" یادم نبود! در حالی که می خواستم بمیرم بقیه اون فصله رو خوندم تا ساعت 5 و از ساعت 5 تا 5 دقیقه به 8 که بریم سر جلسه بقیه کتابو دوره کردم! خیلی قشنگ بود! یعنی رکوردی بود واسه خودش!
داشتم به خودم افتخار می کردم که رفتم سر جلسه! برگه مو گرفتم و شروع کردم به خوندن سوالا! 1 و 2 رو در نهایت ریلکسیشن ( جان؟!؟) خوندم و جواب دادم!...... تا اینکه چشمم افتاد به سوال 3! چشمتون روز بد نبینه که بعد از 4 دور خوندن سوال تازه فهمیدم که سوالو نمی فهمم! یه نیگا به بارمش کردم 1.75! یه نیگا با ترس و لرز به بقلیم کردم دیدم اونم داره منو نیگا می کنه و دور سوال 3 خط کشیده ! ( نه که فکر کنید می خواستیم تقلب کنیما! نه اصلا"! این حرفا چیه؟!؟! تقلب چیه؟ بیخیال این وصله ها به ما نمی چسبه! به خدا!) خلاصه! به خودم دلداری دادم و گفتم بدبخت تو که 18 هم از سرت زیاده! غصه نخور فدای سرت! 4 و 5 و قسمت الف سوال 6 هم به خوبی و خوشی حل شد و .....! تا فهمیدم قسمت ب و پ 6 و 7 و ب 8 و 9 و 10 و 11 و 12 و 13 و 14 رو کلا" بلد نیستم!!!
دیگه هم موضوع با فدای سرت و این حرفا هم حل نمی شد! سوال 15 و 16 هم که مسئله بودن از آخرای کتاب که 100% یادم نبود فرمولاش و اصلا" نیگاشون نکردم! دقیقه ها همینجوری می گذشتن و من تو هر یه ربع فوقش نیم الی یک نمره به نوشته هام اضافه می کردم!!!!! و بگذریم که چقدر به خودم فحش دادم! داشتم نمره هایی که نوشته بودم رو می شمردم! شد 11.25 ( بگذریم که بعدا" معلوم شد که 1.25 اش غلط بوده! در واقع همون 10!!!!) که مراقب گفت بچه ها یه ربع وقت دارین! دیگه جمع و جورش کنید!!!! مثل جن زده ها یه نیگا به ساعت کردم و ......! گفتم حداقل 15 و 16 رو بخونم شاید فرمولاش یادم باشه بتونم یه نیم نمره ای بگیرم! خوندمشون و در کمال ناباوری جفتشون حل شد! یعنی اصلا" فکرشم نمی کردم! بعد در حالی که حس فیزیکدان بودن و خفن بودن بهم دست داده بود برگشتم و همه سوالا رو به جز 13 تو همون 12-13 دیقه نوشتم! یعنی به عبارتی 8.5 نمره نوشتم! ( البته همه اش که درست نبود ولی در نوع خودش رکوردی بود! بالاخره برگه ها رو گرفتن و من حس کردم که تو کما م! و خشکم زده! یه یه ربعی تو این وضعیت بودم تا بالاخره پاشدم و دیدم بقیه هنوز تو کما ن!!!! و هنوز خشکن! بعدم که اومدیم بیرون دیدیم بچه های مدارس دیگه جمع شدن و دارن می رن اداره اعتراض! منم یه چک سرسری کردم و فهمیدم بالای 15 می شم! داشتم به خودم افتخار می کردم که سوار ماشین شدم! مامانم هم که از عمق فاجعه بی خبر بود ازم پرسید: چطور بود؟ چند می شی؟ منم که هنوز نفهمیده بودم مامانم عمق فاجعه رو نمی دونه با خوشحالی گفتم: بالای 15 !!!!!! چشمتون روز بد نبینه! مامانم شروع کرد به دعوا که آره! نهایی خیلی آسونه! معلومه! دیروز 18 بار دقیقا" نشستی شوی کامران هومن دیدی! ( به من چه 4 شنبه ها آی. تی.ان تبلیغات کمپانی آونگ می ذاره!؟!؟!) بعد شب تا صبح بیدار بودی و معلوم بود خراب می کنی! و خلاصه کلی غر زد ! حالا خر بیار و باقالی بار کن! مامان سخت بود! نصف بچه های ما می افتن! اون یکی مدارس همه شون زیر 11-12 بودن! من خوب دادم! حالا مگه باور می کنه! البته بعد که اخبار اینا گفت باور کرد!! ( میومد و باور نمی کرد !!!!) بعد اعلام شد امتحان فیزیک رشته ریاضی سخت بوده و تکرار می شه!!!! هنوز به عمق فاجعه پی نبرده بودیم که اعلام شد! نه بابا! تکرار چیه؟! 3 یا 4 تا سوال سخت حذف می شه! ( بگذریم که من بدبخت از اون 4 تا سوال رو هم 25 صدم غلط داشتم!!!
حالا ما ها هنوز تو کفیم که ببینیم چند می گیریم! ولی من به خودم افتخار می کنم! مخصوصا" به اون یه ربع آخرم!!! چون الآن نمره ام 16-17 می شه!
این از امتحان فیزیکمون!
حالا این عکسا رو ببینید! از خدا می خوام که ندیده باشیدشون که احتمالا" دیدید.

راستی کسی خبر نداره کسری دوباره کجا غیبش زده؟! خیلی وقته نیستش!

ادامه داستان:
هفته بعدش حسابان رو دادیم وبعدش امتحان هندسه داشتیم! منم که کلی ادعای هندسه داشتم گفتم: هندسه؟ هندسه که خوندن نمی خواد!!!! و دو روز رو خیلی راحت و علاف و خوش گشتم! تا رسیدیم به شب امتحان! که من تازه یادم افتاد همچین هم بلد نیستم! همینجوری 15-16 می شم ولی .....! خلاصه شب دو فصل اول رو خوندم و صبح ساعت 4:30 تا 7 2 فصل آخر رو خوندم!!!! خیلی حال دا که همه 3 روز مثل همون خری که شما می گین خونده بودن و هنوز تموم نکرده بودن و من تو 5 ساعت کلشو خونده بودم! خدا رو شکر امتحانه رو هم بالای 19 می شم اگه خدا بخواد!!!!
حالا شماها بگین غزاله خر می زنه! ( به جون هومن همه اینایی که گفتم کاملا" جدی بود!)
ما هم همون اول الکی به همه گفتیم دارم واسه بالای 19.5 می خونیم ! بعد به 19 داشتیم راضی می شدیم که با فیزیک تا 18 سقوط کردیم و مدیرمون بعد امتحان آخری داشت بهمون می گفت معدلاتون همه می شه 16 و .....! ( امید داشت بهمون می داد!!!!) جالبه که همه اینا رو با خوشحالی تعریف می کرد و می گفت فکر می کنید شیمی می شید 19 ولی میاد می بینید شدید 14!!!! (من فکر می کردم بشم 18! فکر کنم باید برم برا شهریور خودمو آماده کنم!!!!)
خلاصه اینم جریان چند تا از امتحانای این یه ماهه!
بعدم اینکه یه خبر خوش بدم اونم اینه که من بعد این هفته آپ نمی کنم! به جون کامی ( بیچاره هومن خیلی به جونش قسم خوردم امروز!) دلیلش خر زدن و تست و اینا نیست! مای بدبخت از همین شنبه مدرسه مون شروع می شه و وقتی می گم مدرسه شروع می شه نه کلاسه! نه تقویتیه! نه کلاس کنکوره! نه هیچ کوفت و زهرمار دیگه ای که بخواین فکرش رو بکنید!!! مدرسه مون شروع می شه یعنی از 2 تیر قراره بریم و پیش دانشگاهی رسما" کلاساش شروع می شه . عوضش از اونور بهمن تموم می شه! که با اجازه تون از اون موقع هم می خوام شروع کنم برا کنکور بخونم ( خسته نباشم!) همین دیگه! حالا شماها هر جور می خواین فکر کنید!
ازتونم می خوام که با اینکه نیستم منو فراموش نکنید بیاین نظر بدین داستان رویا رو بخونین اگه هم دلتون خداست به من ایمیل بزنید و برام خواهش می کنم دعا کنید . دعا کنید که اون رتبه ای که می خوام رو بیارم و بتونم اون رشته و اون دانشگاهی که دلم می خواد برم! منم قول می دم وقتی برگشتم سال دیگه اگه خواستین هم داستان بنویسم هم از زیر سنگ هم که شده عکس کامران هومن براتون بیارم اگه هم نخواستین برم و دیگه نیام!!!
همین دیگه خلاصه یادتون نره که یه غزاله ای هم بود!!!
حالا اشکاتون رو پاک کنید
و این عکسا رو ببینین:


منابع عکسیم هم فعلا" ته کشیده! بعد هم به مناسبت جدایی کامران و شقی این عکساشون رو می ذارم! دیگه هم که ناراحت نمی شین! چون دیگه همه چی تموم شده!


دوباره ار همه تون خداحافظی می کنم مطمئن باشین دلم برا همه تون کلی تنگ می شه!
رویا جونم که خیلی خوشحالم از اینکه باهات همکاری کردم تو این مدت .
ساناز که تا یه ماه دوباره میاد با پوسترای قشنگش ساناز جون اگه می شه هر وقت اومدی یه ایمیل به رویا بزن و پسورد اینای وب رو ازش بگیر و بیا خودت پوسترای قشنگت رو بذار! من مطمئنم که همه حتما" لذت می برن.
مهسای گل که از همون روز اول باهام بودی و اینقد به من می گی که خر نزنم! امیدوارم قانع شده باشی و کنکورت رو خوب بودی و هر رشته و هر جایی که دوست داری قبول شی و اگه اومدی شیراز هم ببینمت.
یاسمن گل که دیگه به وب سر نمی زنی!
همینطور ناهید و عاطفه و سروناز! من هنوز فراموشتون نکردم و خیلی به یادتونم!
نیلوفر گل که با داستانای قشنگت همیشه دل همه رو شاد می کنی!
و البته دو تا دوست خیلی خیلی خیلی خوبم ( بقیه حسودی نکنن!
) سحر و المیرای گل که ایشالا جفتتون موفق باشید.
آرامیس خیلی خیلی عزیزم که خیلی دلم برای چت کردن باهاش تنگ شده!
غزاله عزیزم که اسمش هم خیلی قشنگه و دیگه سر نمی زنه البته منم اصلا" وقت نکردم بهش سر بزنم!
یلدای عزیزم که ایشالا امتحان تیزهوشان قبول شه و بهترین انتخاب رو بکنه و دوست دارم بهش بگم که هومن هم برای اینکه بخونه و به اینجا برسه از دوستاش و خانواده اش و خیلی چیزا گذشت!!
اون یکی نیلوفر که داستان می نویسه ....
آنیتا و روشنک و حمیده که تازه به جمعمون ملحق شدن.
نازنین گل که پس از مدتها بازم اسمش رو دارم تو نظرا می بینم و خیلی دوسش دارم!
طناز عزیز...
غزل عزیز که بازم ازش بی خبرم!
بهار گلم و مهرناز جون که خیلی خیلی خیلی دوسشون دارم و دلم برای نظراشون خیلی تنگ شده... ستاره گل که تو همون اول آشناییمون برای کنکور رفت و ایشالا اسمش رو مثل ساناز و سحر و مهسا بین رتبه اولا ببینیم ..
هدیه جونم که داستانمو دنبال می کرد
و الهام و پروانه عزیز که بالاخره یه قالب جدید ساختن و من هنوز وقت نکردم براشون کاری کنم!
سودابه گل که خیلی وبلاگ بهترینهای کامران و هومن رو ساپرت کرد....
سرینه عزیز
و خیلیای دیگه که دلم برای تک تکتون تنگ می شه تو این مدت و باورم نمی شه که این همه دوست تو این مدت پیدا کرده باشم! اگه کسی هم از قلم افتاده منو ببخشه و مطمئن باشه که هنوز تو یادمه و فراموششش نکردم!
از همینجا هم به دوستای خوبم آزاده
نجمه و ساره تو تهران که المپیاد ادبی قبول شدن و همینطور به زهرا تو تهران که ۴ سال همکلاسی بودیم و المپیاد فیزیک قبول شد و سعیده تو شیراز که شیمی قبول شد و همین طور به تذرو عزیزم و زهرا تو تهران و سارا و مریم و نجمه و یاسمن و فرنیا و ریحانه تو شیراز که المپیاد زیست قبول شدن کلی تبریک می گم ایشالا همه تون طلا بیارید و البته به ۷ تا دختری که کامپیوتر قبول شدن تبریک می گم. البته بعید می دونم که اینجا رو ببینن!!!
همه تون رو خیلی زیاد دوست دارم و خیلی ممنون که افتخار دادین که باهام دوست شید![]()
در ضمن من فقط نظرای این پست رو تا پس فردا می خونم! پس منتظر نظراتون هستم! حداقل تو این پست آخری مرام بذارین نظر بدین!![]()
خوب من الآن کلی تایپ کردم همه اش پاک شد!!!!!!! خوب من چه گناهی کردم که بعد از n سال هم که میام اینجوری می شه! تازه دیروز هم دقیقا" همین اتفاق افتاد!
خوب من خیلی گناه دارم! این عکسا رو ببینید فردا میام باز همه اش رو تایپ می کنم! نظر هم یادتون نره!

فقط بگم من بعد این هفته آپ نمی کنم!
کامران و شقایق کلا" از هم جدا شدن! اگه می دونستین من بی تقصیرم!!!!!
راستی امیدوارم اینا رو ندیده باشید!!!
همین دیگه احتمالا" این آپ فردا تکمیل می شه! دعا کنید دوباره پاک نشه که ضایع شم!!![]()
کامپیوتر رویا هم فعلا" خرابه! ( بلایای آسمانی داره رو سر ما نازل می شه! به خدا!!!)![]()
سلام بچه ها خوبین منکه خیلی دلم براتون تنگ شده بود
راستش کامپیوترم خراب شده امیدوارم تا اخر ماه درست بشه
بهرحال از اینکه نتونستن زودتر بیام معذرت میخوام
از همه شما دوستهای خوبی که زحمت میکشید و سراغمون رو میگرفتید هم ممنونم
بچه ها (مخصوصا" پگاه جون که نتونستم جوابتو زودتر بدم)
خبرهای جدید رو در مورد کامران و هومن شنیدید
بهتره به وبلاگ الهه هم یه سری بزنید
www.kamranhooman-love.blogfa.com
و اما ادامه داستان:
سایه:اه فرید تو اینجا چکار میکنی؟
فرید:اه تویی منم خوبم مرسی
سایه:باز شروع شد
فرید :اهان ببخشید من اشتباه کردم اصلا"تو با من اینجوری یا با بقیه....نه چی شد که فریبا با تو دوست شد هان؟
سایه:نخیر دوباره شروع شد
کتی:خوب اتش بس سایه خوبی؟
سایه:سلام کتی...ممنون اما چرا فرید اینجاست
فرید:همینطوری مگه تو فضولی
سایه:اینجوری نمیشه یذار من فریبارو ببینم
فرید:اره حتما"...خوب من رفتم کتی کارم داشتین بهم زنگ بزنین خداحافظ
کتی:سایه خوبی تو نمیای
سایه:نه دیگه مزاحم نمیشم
کتی:خوب پس خداحافظ
سایه:نه صبر کن نگفتی فرید برای چی اینجا بود
کتی:تو که نمیای؟
سایه:نه
کتی:پس خداحافظ
سایه:چی ....خوب بگو باشه اگه با اومدن من میگی چرا میام
کتی:حالا شدی دختر خوب
ـــ کتی:کجایی فرید رفت
کتی:اره مامان سایه اومده
مادرش:اه...سایه جون خوبی
سایه:سلام خاله فریده ممنون شما خوب هستین.....کتی نمیگه فرید برای چی اومده بود
کامران (عطسه):اه سایه تویی حالت خوبه؟
سایه:من خوبم اماتو
کامران:اره دیگه هومنو که میشناسی منم سرماخوردم
مادرش:کامران....اذیت نکن
سایه:حالش خوبه؟
کامران:اره دیشب یه ذره تب داشت اما فرید اومد معاینه اش کرد .....تا پس فردا خوب میشه
سایه:پس فردا!!!!!!
کتی:وای سایه تولدشون دیگه
مادر کتی:خوب کامران با کتی برو تا زود کارتون انجام بدین بیاین
کتی:سایه تو هم بیا
کامران:اره خوشحال میشیم بیای
مادرشان:اره میخوای برو...اگه هم خواستی پیش من باش
سایه:اگه مزاحم نیستن پیش شما میمونم
ــ این چه حرفیه خوشحال میشم....بچه ها زود برگردین
نیمساعتی از رفتن کامران وکتی میگذشت که تلفن زنگ زد
ـــ سایه جون میشه جواب بدی
سایه:بله بفرمایید
ـــ الو کتی جون خوبی سلام منم مهناز دوست مامانت
سایه:بله گوشی
سایه:خاله فریده با شما کاردارند
ـــ الو بله
ـــ سلام مهناز جون خوبی......اهان نه....چی شده......خوب باشه من الان میام
ــ سایه من باید برم حال مادر دوستم خوب نیست ...اما هومن چی؟
سایه:خاله فریده شما برید من مواظب هومن هستم
ـــ ممنونم به کامران زنگ میزنم که برگردند.....مطمئنی که
سایه:خیالتون راحت باشه شما برید من هستم
بدون سروصدا وارد اتاق شد هومن خیلی اروم خوابیده بود
سایه یکدفعه یاداولین برخوردش با هومن افتاد
زمانیکه اسباب کشی کرده بودند و با سطلی اب دنبال پدرش بود اما تصادفی ان را روی هومن ریخت ان اولین برخوردش با کامران و هومن بود
ــــ سایه....سایه
سایه:بله...اه کامران تویی کی اومدین
کامران:چرا جواب نمیدی.....خشکت زده
سایه:ببخشید حواسم نبود
کامران:اره معلوم بود حالا چرا بهش زل زده بودی
سایه:به چی؟
کامران:چی نه بگو به کی.....منظورم هومن دیگه
اروم کنار تختش رفت و دستش را روی یشانیش گذاشت
سایه:چیه دوباره تب کرده؟
کامران:نه....بیدار نشد
هومن با صدای ضعیف :چرا
کامران:چطوری خوبی
هومن:ممنون .....بیرون بودی
کامران:اره با کتی رفته بودم خرید البته سایه اینجا یشت بود
هومن:اه سایه!!!!
سایه:بله سلام خوبی
هومن:اره بد نیستم .....همه جام درد میکنه
کامران:تا پس فردا خوب میشی
هومن: مگه خبریه؟
کتی:اقارو توهم یادت رفت تولدتونه
هومن:نه من که حال و حوصلشو ندارم الان فقط مونده برقصم
کتی:هومن تا حالا با این صدات خوندی میگم امتحان کن بد نیست
هومن:بیا کامران بد بگو اذیتش نکنم
کامران:بسه بهتر بخوابی
هومن:نه کلی کار دارم
سایه:با این حالت
کامران:حرف گوش کن
هومن:اخه....کتی برو تو کمد و شروع کرد به خمیازه کشیدن
کتی:مثل اینکه امپول فرید تازه داره اثر میکنه
هومن:نه من میخوام بلند بشم کار دارم
کامران:بگیر بخواب ما که هستیم خودم همه کارهارو انجام دادم
هومن:اخه کارتهای دعوت
اما خوابش برد
کامران:خوب بریم کارهارو انجام بدیم
کتی:کامران این کارتها که مونده
کامران:ببینم......نه هومن اخه من از دست تو چکار کنم
سایه:من میتونم کمک کنم؟
کامران:سایه شرمنده اما اینها کارتها برای دوستاته......هومن میخواست امروز بده
سایه:ممنون من خودم بهشون میدم
کامران:ببخشید اما هومنه دیگه
کتی:کامران بیا پدرامه
کامران:سلام پدرام کجایی؟
پدرام:الو کامران صدامو میشنوی ببین من معذرت میخوام اما تو و هومن باید بیاین لوس انجلس .......من براتون بلیط گرفتم ....برای ۲-۳ روز دیگه ما اینجا برامون یه مشکلی پیش اومده منو اقای صیام منتظرتون هستیم....خداحافظ
کتی:چی برین شوخی میکنه؟
کامران:متاسفم اما نمیشه کاری کرد
سایه:حالا به هومن چی میگی؟
کامران:نمیدونم اما یه جوری میگم چاره ایی نیست
در پایان بازهم از حمایت شما دوستهای خوبمون ممنونیم
از طرف خودم و غزاله جون
دوستون داریم خیلی زیاد