X
تبلیغات
KAMRAN AND HOOMAN's LOVRS, COME ON
شنبه بیست و ششم خرداد 1386
من برگشتم!
سلام من غزاله ام!

خوب من الآن کلی تایپ کردم همه اش پاک شد!!!!!!! خوب من چه گناهی کردم که بعد از n سال هم که میام اینجوری می شه! تازه دیروز هم دقیقا" همین اتفاق افتاد! خوب من خیلی گناه دارم! این عکسا رو ببینید فردا میام باز همه اش رو تایپ می کنم! نظر هم یادتون نره!

TinyPic image

فقط بگم من بعد این هفته آپ نمی کنم!

کامران و شقایق کلا" از هم جدا شدن! اگه می دونستین من بی تقصیرم!!!!!

TinyPic image

 راستی امیدوارم اینا رو ندیده باشید!!!

همین دیگه احتمالا" این آپ فردا تکمیل می شه! دعا کنید دوباره پاک نشه که ضایع شم!!

کامپیوتر رویا هم فعلا" خرابه! ( بلایای آسمانی داره رو سر ما نازل می شه! به خدا!!!)

+ نوشته شده در 20:30 توسط غزاله و رویا.
سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386
بدشانسی
 

 سلام بچه ها خوبین منکه خیلی دلم براتون تنگ شده بود

راستش کامپیوترم خراب شده امیدوارم تا اخر ماه درست بشه

بهرحال از اینکه نتونستن زودتر بیام معذرت میخوام

از همه شما دوستهای خوبی که زحمت میکشید و سراغمون رو میگرفتید هم ممنونم

بچه ها (مخصوصا" پگاه جون که نتونستم جوابتو زودتر بدم)

خبرهای جدید رو در مورد کامران و هومن شنیدید

بهتره به وبلاگ الهه هم یه سری بزنید

                        www.kamranhooman-love.blogfa.com

و اما ادامه داستان:

سایه:اه فرید تو اینجا چکار میکنی؟

فرید:اه تویی منم خوبم مرسی

سایه:باز شروع شد

فرید :اهان ببخشید من اشتباه کردم اصلا"تو با من اینجوری یا با بقیه....نه چی شد که فریبا با تو دوست شد هان؟

سایه:نخیر دوباره شروع شد

کتی:خوب اتش بس سایه خوبی؟

سایه:سلام کتی...ممنون اما چرا فرید اینجاست

فرید:همینطوری مگه تو فضولی

سایه:اینجوری  نمیشه یذار من فریبارو ببینم

فرید:اره حتما"...خوب من رفتم کتی کارم داشتین بهم زنگ بزنین خداحافظ

کتی:سایه خوبی تو نمیای

سایه:نه دیگه مزاحم نمیشم

کتی:خوب پس خداحافظ

سایه:نه صبر کن نگفتی فرید برای چی اینجا بود

کتی:تو که نمیای؟

سایه:نه

کتی:پس خداحافظ

سایه:چی ....خوب بگو باشه اگه با اومدن من میگی چرا میام

کتی:حالا شدی دختر خوب

ـــ کتی:کجایی فرید رفت

کتی:اره مامان سایه اومده

مادرش:اه...سایه جون خوبی

سایه:سلام خاله فریده ممنون شما خوب هستین.....کتی نمیگه فرید برای چی اومده بود

 کامران (عطسه):اه سایه تویی حالت خوبه؟

سایه:من خوبم اماتو

کامران:اره دیگه هومنو که میشناسی منم سرماخوردم

مادرش:کامران....اذیت نکن

سایه:حالش خوبه؟

کامران:اره دیشب یه ذره تب داشت اما فرید اومد معاینه اش کرد .....تا پس فردا خوب میشه

سایه:پس فردا!!!!!!

کتی:وای سایه تولدشون دیگه

مادر کتی:خوب کامران با کتی برو تا زود کارتون انجام بدین بیاین

کتی:سایه تو هم بیا

کامران:اره خوشحال میشیم بیای

مادرشان:اره میخوای برو...اگه هم خواستی پیش من باش

سایه:اگه مزاحم نیستن پیش شما میمونم

ــ این چه حرفیه خوشحال میشم....بچه ها زود برگردین

نیمساعتی از رفتن کامران وکتی میگذشت که تلفن زنگ زد

ـــ سایه جون میشه جواب بدی

سایه:بله بفرمایید

ـــ الو کتی جون خوبی سلام منم مهناز دوست مامانت

سایه:بله گوشی

سایه:خاله فریده با شما کاردارند

ـــ الو بله

ـــ سلام مهناز جون خوبی......اهان نه....چی شده......خوب باشه من الان میام

ــ سایه من باید برم حال مادر دوستم خوب نیست ...اما هومن چی؟

سایه:خاله فریده شما برید من مواظب هومن هستم

ـــ ممنونم به کامران زنگ میزنم که برگردند.....مطمئنی که

سایه:خیالتون راحت باشه شما برید من هستم

بدون سروصدا وارد اتاق شد هومن خیلی اروم خوابیده بود

سایه یکدفعه یاداولین برخوردش با هومن افتاد

زمانیکه اسباب کشی کرده بودند و با سطلی اب دنبال پدرش بود اما تصادفی ان را روی هومن ریخت ان اولین برخوردش با کامران و هومن بود

ــــ سایه....سایه

سایه:بله...اه کامران تویی کی اومدین

کامران:چرا جواب نمیدی.....خشکت زده

سایه:ببخشید حواسم نبود

کامران:اره معلوم بود حالا چرا بهش زل زده بودی

سایه:به چی؟

کامران:چی نه بگو به کی.....منظورم هومن دیگه

اروم کنار تختش رفت و دستش را روی یشانیش گذاشت

سایه:چیه دوباره تب کرده؟

کامران:نه....بیدار نشد

هومن با صدای ضعیف :چرا

کامران:چطوری خوبی

هومن:ممنون .....بیرون بودی

کامران:اره با کتی رفته بودم خرید البته سایه اینجا یشت بود

هومن:اه سایه!!!!

سایه:بله سلام خوبی

هومن:اره بد نیستم .....همه جام درد میکنه

کامران:تا پس فردا خوب میشی

هومن: مگه خبریه؟

کتی:اقارو توهم یادت رفت تولدتونه

هومن:نه من که حال و حوصلشو ندارم الان فقط مونده برقصم

کتی:هومن تا حالا با این صدات خوندی میگم امتحان کن بد نیست

هومن:بیا کامران بد بگو اذیتش نکنم

کامران:بسه بهتر بخوابی

هومن:نه کلی کار دارم

سایه:با این حالت

کامران:حرف گوش کن

هومن:اخه....کتی برو تو کمد و شروع کرد به خمیازه کشیدن

کتی:مثل اینکه امپول فرید تازه داره اثر میکنه

هومن:نه من میخوام بلند بشم کار دارم

کامران:بگیر بخواب ما که هستیم خودم همه کارهارو انجام دادم

هومن:اخه کارتهای دعوت

اما خوابش برد

کامران:خوب بریم کارهارو انجام بدیم

کتی:کامران این کارتها که مونده

کامران:ببینم......نه هومن اخه من از دست تو چکار کنم

سایه:من میتونم کمک کنم؟

کامران:سایه شرمنده اما اینها کارتها برای دوستاته......هومن میخواست امروز بده

سایه:ممنون من خودم بهشون میدم

کامران:ببخشید اما هومنه دیگه

کتی:کامران بیا پدرامه

کامران:سلام پدرام کجایی؟

پدرام:الو کامران صدامو میشنوی ببین من معذرت میخوام اما تو و هومن باید بیاین لوس انجلس .......من براتون بلیط گرفتم ....برای ۲-۳ روز دیگه ما اینجا برامون یه مشکلی پیش اومده منو اقای صیام منتظرتون هستیم....خداحافظ

کتی:چی برین شوخی میکنه؟

کامران:متاسفم اما نمیشه کاری کرد

سایه:حالا به هومن چی میگی؟

کامران:نمیدونم اما یه جوری میگم چاره ایی نیست

در پایان بازهم از حمایت شما دوستهای خوبمون ممنونیم

از طرف خودم و غزاله جون

                                                دوستون داریم خیلی زیاد

 

 

 

+ نوشته شده در 9:37 توسط غزاله و رویا.
چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386
شب فراموش نشدنی
سلام بچه ها خوبین خوش میگذره؟

چکار میکنین با درسها!!!! موفق باشین

غذاهای زیادی روی میز بود و خیلی قشنگ هم تزیین شده بود

هومن:منکه نمیدونم از کدوم یکی شروع کنم

سایه:بیا هومن برات سوپ درست کردم

هومن:سوپ چیه من فسنجون میخوام

مادرش:نه سرماخوردی سوپ برت خوبه....ممنون سایه جون

کامران:اره من به جای تواز همه میخورم

هومن:سرفه ایی کردو اما این بی انصافیه

دست پخت سایه عالی بود

هومن:وای سایه راست میگن اینقدر خوشمزه بود

کتی:یعنی چی ؟مگه تو نخوردی؟

هومن:نه دیگه من فقط سوپ خوردم

کامران:هومن کافیه....بعد وقتی همه تعریف میکنند هومن جون یعنی چی؟

هومن:از کجا معلوم .....شما فقط به من زور میگین

کتی و کامران به سایه در جمع کردن میز کمک کردند

سایه هم با چای از میهمانان پذیرایی کرد که

هومن:سایه پیانویی که کنار پنجره است سالمه؟

سایه:اره

کامران:پس پیانو هم بلدی

سایه:خیلی کم یه مدت کلاس میرفتم اما.....ادامه ندادم

کامران:خوبه اگه بخوای هومن بهت یاد میده.....نه هومن....هومن

هومن:اره باید دید شاید احتیاج به کوک داره

پدر سایه:چطوره باهاش کار کنی.....یا افتخار نمیدی

هومن:نه عمو سعید این چه حرفیه حالا که شما میگید چشم

کتی:هومن بالاخره موفق شدیها

هومن:کتی

کتی:حقته تا منو اذیت نکنی

هومن رفت و پشت پیانو نشست سایه هم کنار پنجره رفت اما تمام حواسش به هومن بود

هومن هم شروع کرد به زدن اما نگاهش به سایه بود

اهنگ ارام وقشنگی بود

سایه تمام مدت حواسش به هومن بود تا با صدای دست بقیه به خودش امد

کامران:هومن این چه قطعه ایی بود باید برای یکی از شعر ها استفاده کنیم

پدر سایه:من هم چیزی از موسیقی نمیدونم اما خیلی خوب بود

هومن:ممنون عمو سعید اما همینجوری زدم راستش خودمم اما دوباره عطسه اش گرفت

پدرشان:خوب بهتر دیگه بریم کامران هومنو ببر خونه

کامران:اره واگرنه همه هم مریض میشن

هومن که از عطسه های پشت سرهم خسته شده بود

ـــ کامران جون اول از همه خودتو مریض میکنم

کامران:میدونم تو این کارا دلت نمیاد منو بی نصیب بذاری

کامران و هومن هم از پدر سایه خداحافظی کردند

هومن:سایه بدون شوخی دستپختت عالیه کتی باید از تو یاد بگیره....امشب برای من شب خوبی بود خوشحالم که اومدم

کتی:هومن جون شما چی گفتی؟

کامران: وای از دست شمادوتا باز شروع نکنین...کی من از دستتون راحت میشم

هومن:وقتی که کتی شوهر کنه......که میشه یک قرن دیگه

سایه:هومن....برو حالت خوب نیست

هومن:خوبه من ازت تعریف کردم نه؟

کامران:هومن میشه بری بسه

هومن:کامران جون اینقدر حرص نخور اروم باش

کامران:وای نه....خوب بگم کتی خدمتت برسه

هومن:به توهم میگن برادر ...میبینی سایه همه خواهرو برادر دارند منم همینطور

کتی:اخی بمیرم برات

سایه:وای هومن خیلی لوسی

کامران:چی.....نه سایه یه دفعه دیگه بگو جون من

هومن:بله...کامران تو دیگه این وسط جوگیر نشو

کامران:دلم خنک شد حقته

هومن:همین دیگه وقتی رفتم قدرمو میفهمین

کامران:قدت؟یه ذره از من بلندتری....حالا کجا میخوای بری ؟

هومن:خیلی بی معرفتی.....خیلی....و به سمت خانه شان رفت

کامران:سایه بازهم ممنون ...منم برم ....باید برم کلی منت کشی کنم خداحافظ

کتی:خوب سایه خداحافظ پیشمون بیا و رفت

مادرشان:سایه دستت درد نکنه....خسته نباشی

سایه:ممنونم خاله فریده....ببخشید اگه...

مادربچه ها:نه سایه جون من واقعیتو گفتم من تورو مثل کتی دوست دارم وقتی هومن درمورد تو و خودش با ما حرف زد خیلی خوشحال شدیم

سایه:در مورد من؟!!!

مادر بچه ها:اره تو و کتی تو اشپزخونه بودین کامران و هومن هم نیومده بودند من با پدرتم صحبت کردم ...باید کم کم به فکر جش...

کتی:مامان بیا بابا کارت داره

مادر بچه ها:خوب خداحافظ

سایه باورش نمیشد به ارزوش رسیده بود

سایه بلند شو چقدر میخوابی

سایه:مگه ساعت چنده؟

پدر سایه:۱۱ صبح

سایه:وای چقدر خوابیدم

پدر:حق داری اخه دیروز خیلی کار کردی خسته شدی من که خیلی راضیم

سایه:راست میگی ممنونم بابا

تصمیم گرفت به دیدن هومن برود و حالش را بپرسد

 سایه جلوی در خانه شان بود که کتی دررا باز کردهمراه او دوستشان فرید هم بود

مثل همیشه از همه دوستهایی که نظر میدید ممنونیم

سحر و المیرا جون ممنونم

ژابیزوسوگند عزیزم خیلی خیلی ممنون

نیلو جون مرسی

طناز عزیزم من برای اولین بار که با غزاله در این وبلاگ کار میکنم

پگاه جون ببخشید اما سوالت چی بود؟

حتما"دفعه بعد جواب میدم

و دوستهای دیگه ایی چون:

ارامیس عزیز ـمهدیه پاییزی و.....بقیه دوستان

اگه به وبلاگتونم نمیایم معذرت میخوایم

امیدواریم بتونیم دفعه های بعدی جبران کنیم

دوستون داریم خیلی زیاد

 

 

 

 

+ نوشته شده در 18:20 توسط غزاله و رویا.
پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386
دعوت به شام
کارهای زیادی داشت که باید تا شب انجام میداد تصمیم گرفت که کارهایش را با خرید انجام دهد پس به سرعت به سمت ماشینش رفت

سایه:اره بهتره اول برم خریدهامو بکنم بعد بقیه کارهارو بکنم اما وای ماشین خیلی کثیفه بهتره اول بشورمش

سایه در حال شستن ماشینش بود که یکدفعه دستی را روی شانه اش دید خیلی ترسید به سرعت برگشت

ـــ سایه شلنگو بگیر اونور چکار میکنی

سایه:وای هومن تویی ببخشید.......اما تقصیر خودته اینجوری میان سراغ ادم

هومن:منکه نمیدونستم .......وای خیس خالی شدم

رفت و شیراب را بست

هومن:تواین هوای سرد داری ماشین میشوری تو کار دیگه ایی نداری

سایه:چکار کنم اخه خیلی کثیف بود بعدهم میخوام برم خرید

هومن:اهان مگه ماشینتو درست کردی

سایه(با صدای بلندی):نه ...........وای امشب ابروم جلوی خانواده ات میره

هومن:خوب من که حاضرم بریم

سایه:کجا؟

هومن:خرید

سایه:نه خودم یه کاری میکنم تو هم برو لباسهاتو عوض کن هواهم سرده ممکنه سرما بخوری

هومن:تو به فکر من نباش بیا بریم تازه کامران هنوز خوابه ممکنه برم بیدار بشه بیا بریم

سایه هم خیلی سریع خریدهایش را کرد وانها برگشتند

سایه:ممنون بازهم به موقعه به دادم رسیدی

هومن:اره اما خیالت راحت باشه به وقتش تلافی میکنی(عطسه)

سایه:وای هومن فکر کنم دوباره سرماخوردی بهتر بریم دکتر

هومن:نه حالم خوبه خوب رسیدیم توهم فکر شام امشب باش (عطسه)

سایه:بازهم ممنون مواظب خودت باش خداحافظ

عصر ساعت ۷ بود که خانواده جعفری امدند اما کامران و هومن همراهشان نبودند

سایه:کتی برادرات کجا هستند

پدر کتی:یه ذره دیر میان

کتی::خوب بیا بریم اشپزخونه تا بهت بگم

سایه:مرسی اما من کاری ندارم

کتی:خودتو لوس نکن هومن گفته حسابی کمکت کنم

سایه:نگفتی کامران و هومن چرا ن...

کتی:اهان نه میان فقط یه ذره دیرتر همین

سایه تمام مدت به فکر هومن بود تا اینکه دوباره صدای زنگ بلند شد

کتی:سایه جون برو کامران و هومن هستند

هومن:سایه چطوره دسته گل من قشنگتره یا مال کامران؟

سایه:مگه فرقی میکنه؟

هومن:نه دیگه اشتباه نکن

کامران:هومن بسه.....سایه حرفاشو جدی نگیر

هومن:یعنی چی ببین سایه مال من بهتره

سایه:چرا؟

کامران:سایه ولش کن بریم تو

هومن:کامران صبر کن ببین سایه مال من بیشتر عمر میکنه تازه میتونی تو باغچه هم بگاریش

سایه:هومن منظورت چیه؟

هومن:هیچی اخه تو هرروز چندبار به این گلدونهای بیزبون اب میدی ببین همشون ازبین رفتن منم رفتم مصنوعیشو برات گرفتم که خراب نشه

سایه:هومن تو نمیخوای دست از این کارات برداری نه؟

کامران:منکه گفتم بهش توجه نکنی

هومن:بیا بجای تشکرته نه......راستی گلفروشی که باهاش قرارداد داری کدومه اخه من نشونیتو به گلفروشه دادم اما نشناختت میخواستم ازش تخفیف بگیرم

سایه(با عصبانیت):هومن

هومن:بیا کامران نگفتم چقدر خوشحال میشه ببین چه جوری منو صدا میکنه

کامران:اره جون خودت شانس بیاری بلایی سرت نیاره.....سایه ببین این هومن حالش خوب نیست تبم داره بیایم تو؟

سایه:هومن حیف که

هومن:بیا نگفتم.....ممنون

و همگی داخل شدند

پدر سایه:به به چه عجب شما اومدین میگذاشتین فردا میومدین

کامران:ببخشید عمو سعید همش تقصیر هومنه

هومن:سلام اره شرمنده(عطسه)

پدر سایه:چی شده هومن جون حالت خوبه ؟

کامران:چیزی نیست سرماخورده.....گفتم نیاد

هومن:نه حالم خوبه

کتی:خوب سایه جون اگه کار دیگه ایی هم داری بگو

هومن:وای کتی یه جوری حرف میزنی یکی ندونه انگار تو این کار تخصص داری

کتی:هومن جون اشتباه نیومدی اینجا اشپزخونه است

هومن:من درست اومدم تو الان باید پشت تلفن باشی نه اینجا

کتی:اهان تو که اصلا"با تلفن کاری نداری نه؟

سایه:با هردوتاتون هستم برید بیرون

هومن:سایه من که بهت گفته بودم....برم زنگ بزنم

سایه:کجا؟

هومن:رستوران دیگه.....من هروقت کتی میخواد غذا درست کنه میرم اونجا

کتی:اهان پس بگو چرا همیشه کم میخوردی یا میگفتی سیری

کامران:خوش میگذره من بیچاره حوصلم سررفت

کتی:کامران یه چیزی به هومن بگو

هومن:مگه من چیکار کردم

سایه:وای شروع شد....هومن دست به قابلمه ها نزن

کامران:سایه خودتو خسته نکن عادتشه

هومن: من فقط میخوام ببینم چی درست کردی

کتی:کامران یه کاری کن

کامران:هیس چرا داد میزنی؟

هومن:اه کتی ساکت باش....سایه فسنجون درست نکردی؟

کتی:من یه فسنجونی بهت نشون بدم ....کامران خدمت توهم میرسم

پدر سایه:سایه.....بچه ها این شام اماده نشد؟

سایه:وای...کتی زود باش بیا باید میزو اماده کنیم

هومن:کتی جون تو چیزی میخوای بگی

کتی:کتی جون هان .....صبر کن بریم خونه....با عصبانیت از اشپزخونه بیرون رفت

سایه:من چه گناهی کردم و دنبال کتی رفت

کامران:هومن تو نمیتونی اینقدر اذیت کتی نکنی

هومن:نه(عطسه....عطسه)

کامران:حالت خوبه....کنارش امدودستش را گرفت داغ داغ بود

ــ نباید میومدی حالت اصلا"خوب نیست

هومن:من حالم خوبه بهتر بریم....نمیخواد چیزی بگی نمیخوام سایه بفهمه

خوب امیدوارم خوشتون اومده باشه تا دفعه بعد

خداحافظ

از همه دوستهای خوبی که نظر میدهید هم ممنونیم

                     ازطرف خودم و غزاله

راستی کسی از غزاله خبری نداره

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در 11:15 توسط غزاله و رویا.
چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386
هومن جعفری
 

 سلام بچه ها خوبین خیلی سریع میرم سراغ ادامه داستان:

به زور چشمهایش را باز کردوبه ساعتش نگاهی کرد

سایه:وای خدایا دیرم شد

سریع به سمت ماشینش رفت اما هرکاری کرد روشن نشد با عصبانیت پیاده شد

ــــ توهم وقت گیرواوردی الان باید خراب بشی حالا من چکار کنم

باباهم که خوابه وای چه جوری برم دانشگاه

ــــ اگه افتخار میدین برسونمتون

سایه:بله......اه هومن تویی؟

هومن:اه قراربود کس دیگه ایی باشه

سایه:من الان اعصاب ندارما

هومن:معلومه نمیخواد بگی

سایه:اهان......ببینم تو اینجا چکار میکنی

هومن:هیچی از تو خونه دیدمت که اومدی بعدهم که ماشینت روشن نشد

سایه:اره درسته

هومن:خوب بریم

سایه:اما ....خودت کار نداری

هومن:نه مثل اینکه ما همین دیروز اومدیم ......فعلا"تو تعطیلاتم

سایه:بله..... راستی کامران کجاست؟

هومن:خوابه .....یعنی همه خوابند

سایه:هومن مشکوک میزنیها 

هومن:اه خوب پس خداحافظ

سایه:کجا؟

هومن:خودت گفتی برم

سایه:من!!!!!

هومن:وای چه اشتباهی کردم چکار کنم برم یا تورو برسونم هرچند تو که اصلا"عجله نداری نه

سایه:چی.....وای دانشگاه.....نه کجابری بیا منو برسون

وبه سمت ماشین هومن رفتند

هومن:این مدت که من نبودم چطور بود خوب بود؟

سایه:اره بعد نبود چطور مگه؟

هومن:اهان.....یادم باشه خدمت کتی برسم اخه دروغگو نبود

سایه:مگه کتی چی گفته؟

هومن (با بی تفاوتی):هیچی اینکه خیلی گرفته و ناراحت بودی پیش بچه هاهم کمتر میرفتی.......راستی یادت باشه دفعه های اب دادن گلهارو به اسم تو تو کتاب گنیس چاپ کنم

سایه:من میدونمو کتی

هومن:وای بحالت با خواهر من کاری داشته باشی

سایه:واه نترس نمیخورمش که

هومن:وای نه بیا بخور چیه حسودیت شد خوب توروهم دوست دارم

 

سایه:اه چه مهربون....هومن نگهه دار رسیدیم خوب ممنون خداحافظ

هومن:ساعت چند کلاسهات تموم میشه

سایه:۶عصر چطور مگه؟

هومن:من نیام

سایه:نه برای چی؟

هومن:اهان خودت میای

سایه:اره دیگه

هومن:سایه راستی ماشینتو کجا پارک میکنی؟

سایه:اونجا بغل اون بی ام و

هومن:اهان الان پارکه نه؟

سایه:وای.....هومن از دست تو اصلا"حواس برای ادم نمیذاری

هومن:برو میترسم تا چند دقیقه چیزهای دیگه هم یادت بره من عصر میام دنبالت بای

سر ساعت ۶هومن منتظر سایه بود

سایه:سلام چه سروقت اومدی

هومن:پس چی خوب بریم

هومن سایه را به پارک زیبایی برد

سایه هم پارک را میشناخت همان جایی بود که چندبار با کامران امده بودند اما به هومن چیزی نگفت

هومن:من این پارک رو خیلی دوست دارم

سایه:اره جای خیلی قشنگیه

هومن:خوشحالم که خوشت اومد

سایه هم خواست حرفی بزند اما وقتی به هومن نگاه کرد نتوانست چشمهای هومن برق خاصی داشت

خود هومن هم متوجه شد پس خیلی سریع

ـــ اه....من خیلی گرسنمه تو چی نزدیک پارک یه رستوران چی میخوری

سایه:خودت که میدونی

هومن:همبرگر نه.....خوب پس من رفتم

بعداز یکربع هومن برگشت

هومن:تا داغ بیا بخوریم

سایه:اره دوباره هوا سردشده

هومن:وای داشت یادم میرفت و کادویی را به سایه داد

سایه:این چیه؟

هومن:چیز خاصی نسیت تو بذار به حساب سوغاتی

سایه:ممنون و بازش کرد

داخلش یک شال گردن بسیار قشنگ و یک جفت دستکش چرمی بود

سایه:وای ممنون اما من راض...

هومن:نمیخواد چیزی بگی بخاطر این مدتی که من نتونستم زیاد بهت زنگ بزنم ....فکر میکنم چند ماهی مسافرت نریم

سایه:خدا کنه ....راستش من که تواین مدت خیلی دلم برات تنگ شده بود

هومن:منهم همینطور حتی میتونم بگم بیشتر از تو خوب غذامون سرد شد بخور

......................................................................................

.....................................................................................

سایه:خوب رسیدیم خونه ممنون .....هومن یه چیزی رو میدونی .........من الان خوشبختم

هومن:چرا؟

سایه:چون به ارزوم رسیدم

هومن:خوبه

سایه:راستی فردا شب خونه ما دعوت هستید بابام هم قرار بود امروز به عمو حجت بگه

هومن:اه خوبه برای عصرانه

سایه:نخیر برای شام

هومن:از کدوم رستوران غذا میگیری؟

سایه:مگه قراره از رستوران چیزی بگیرم

هومن:پس چکار میکنی؟

سایه:هومن تو نمیخوای سالم بری خونتون

هومن:اهان فهمیدم خوب خداحافظ......سایه چرا گفتی خوش بختی؟

سایه:خوب چون به ارزوم رسیدم

هومن:مگه ارزوت چی بود؟

سایه:بودن با کسی که خیلی دوستش دارم

هومن:اه خوش بحالش این ادم خوشبخت کیه؟

سایه:تو میشناسیش حدس بزن

هومن:نه من نمیتونم خودت بگو

سایه:سخت نیست الان اینجاست

هومن:اینجاست !!!! اهان بذار ببینم الان غیراز تو ومن اینجا که کسی نیست ......اهان فهمیدم چرا اون گربه هم هست اونو میگی نه؟

سایه:وای از دست تو......منظورم خودتی.......هومن جعفری

و سریع از ماشین پیاده شد و رفت

اصلاحیه اپ قبلی:

قرار است کامران به شقایق برای ساخت البوم جدیدش کمکش کند

نتیجه گیری:

کامران و شقایق هنوز باهم هستند

 تا اپ بعدی خداحافظ

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در 18:10 توسط غزاله و رویا.
دوشنبه بیستم فروردین 1386
بازگشت
سلام  بچه ها خوبين خوش ميگذره ببخشيد كه من اينقدر دير كردم از همه شما دوستهاي خوبمون هم ممنونم

   چه خبر ميدونم كه شما هم البوم جديد كامران و هومن رو گوش كردين و حتما"هم خوشتون اومده

بچه ها اگه مصاحبه هاي كامران و هومن رواز كانالهاي طپش و جام جم و اميد ديده باشين روي بازوشون يك شكلي بود كه من ميخوام در مورد اون براتون حرف بزنم

اين شكل رو شما ميتونيد در اثار باستاني ايران هم ببينيد كه امروزه به عنوان نمادي در دين زرتشتي هم استفاده ميشه

اين نماد به شكل انساني بالدار كه فروهر يا فروشي ميگويند فروهر انسان را به سوي پيشرفت و كمال راهنمايي ميكند

فروهر نماد خرد است به همين علت اورا بصورت پيرمردي در نظر گرفته اند كه دستهايش به بالا است و گرايش به سربلندي و پيشرفت دارد

در اين نماد سه بال ديده ميشود كه نشاندهنده انديشه نيك-گفتار نيك و پندارنيك است

كه انسان ميتواند با ان به بالاتر و فراتر از انچه كه اكنون است برسد

حلقه ايي كه در دست اين پيرمرد است نيز نشاندهنده زندگي بي پايان است

دو رشته اويزان زيري هم خوب و بد است كه انسان بايد يكي از ان را انتخاب كرده و در زندگي خودش بكار ببرد

بخش زيرين هم نشانه ايي از پاي دراوردن انديشه بد-گفتاربد و كردار بد است

فروهر را به عنوان  نگهبان كشور ايران هم ميشناسند

 خوب و حالا ادامه داستان :

یکهفته ایی از رفتن کامران و هومن میگذشت سایه حوصله هیچ کاری را نداشت او به خودش و هومن فکر میکرد که

پدر سایه:سایه گوشیو بردار کامرانه

سایه:چی کامران وای چه خوب

سایه:الو سلام کامران خوبی هومن چطوره خوبه؟

هومن (با فریاد):سایه خوبی

سایه:کامران اونجا چه خبره؟

کامران:هیچی هومن  میخواد حرف بزنه اما نمیتونه اخه گوشی دست منه

هومن:اره سایه تو بهش یه چیزی بگو

سایه(با خنده):کامران اذیتش نکن

هومن:کامران چی گفت؟

کامران:هیچی گفت افرین

هومن:اهان خوبه من رفتم

کامران:کجا بیا خوب سایه فعلا"خداحافظ

هومن:سلام سایه خوبی؟

سایه:سلام دلم خیلی برات تنگ شده بود چرا زنگ نزدی؟

هومن:خوب تو میزدی

سایه:اه چرا من

هومن:خوب راستی خوش میگذره؟

سایه:راستش نه

هومن:اره دیگه چون من اونجا نیستم

سایه:اه چه از خود راضی

هومن:خیلی سنگدل و بی معرفتی

سایه:کی من چه جور فهمیدی

هومن:خیلی وقته فهمیدم

سایه:هومن بذار بیای بهت میگم

هومن:حتما"دوباره با اب ...نه یعنی با یه سطل اب نه؟

سایه:نه روشهای دیگه هم هست

هومن:اهان خداروشکر که اونجا نیستم

سایه:فکر کردی بالاخره که میای

هومن:ادم دوتا دوست مثل تو و کامران داشته باشه دیگه احتیاجی به دشمن نداره

سایه:یادم باشه به کامران بگم

هومن:نمیخواد خودش اومد اینجا فهمید.....ای کامران نکن

کامران:میبینی سایه از طرف تو هم کتکش زدم منو باش که اومدم شربتشو بدم

هومن:اخی نازی خوب خوردم کامران جون برو

سایه:خوب حالا نمیخواد باهم دعوا کنین

پدر سایه:سایه فریبا اومده کارت داره

سایه:اخ بچه ها من باید برم

کامران:برو راستی از دوستهاتم تشکر کن مخصوصا"فرید خیلی خوب به هومن امپول میزد

هومن:اره تا یکساعت نمیتونستم تکون بخورم

کامران:سایه برو واگرنه هومن تا فردا همینطوری حرف میزنه

هومن:واقعا"که سایه مواظب خودت باش خداحافظ

سایه:ممنون که زنگ زدی مواظب خودتون باشین خداحافظ

یکماه ونیم از رفتن کامران و هومن میگذشت

با وجودی که سایه با هومن ارتباط داشت اما خیلی خیلی دلش تنگ شده بود

کتی:سایه ....سایه کجایی خوبی

سایه:اه....سلام کتی کی اومدی چطوری خوبی

کتی:سلام خوبم ممنون اما تو حالت خوب نیست نه؟

سایه:چطور مگه؟

کتی:همینجوری .....سایه تو کار دیگه ایی نداری

سایه:منظورت چیه؟

کتی:از صبح حواسم بهت هست تا حالا چند دفعه اومدی تو حیاط به این گلها اب دادی

سایه:اهان خوب مگه عیبی داره

کتی:نه اما الان زمستونه بعد هم اینها اب زیادی نمیخوان ببین اینجارو استخر کردی

سایه:اه خوب......عیبی نداره

کتی:خیلی دلت تنگ شده نه؟

سایه:اره ......کتی تو کارم داشتی نه

کتی:اره اخه دیشب کامران زنگ زد

سایه:اه خوب بودند چی گفت با هومن هم حرف زدی

کتی:کامران گفت تا چندروز دیگه برمیگردن اخه تولدشون نزدیکه

سایه:وای راست میگی چه خوب کی میان

کتی:عجله نکن بهت میگم خوب من برم خداحافظ

و به سمت خانه شان رفت اما

کتی:سایه هومن هم بهت سلام رسوند

سایه هرروز به مغازه های مختلف میرفت تا هدیه ایی خوب برای هومن بگیرد

بالاخره روزیکه منتظر بود رسیدخیلی سریع اماده شد و دنبال کتی رفت چون قرار بود که همراه کتی به استقبالشان برود

با دستهای گلی که داشت جلوی خانه شان رفت در حالیکه پشتش به در بود زنگ خانه شان را زد

تمام مدت به فکر هومن بود طوریکه دستش را ازروی زنگ برنداشته بود

بالاخره در باز شد

سایه:چه عجب بالاخره اومدی دیر شد کتی زود باش

ـــ چه خبر بابا زنگ خونه سوخت

سایه هنوز پشتش به در بود

سایه:کتی تو چطوری صدای هومنو درمیاری

کتی:من نیستم خود هومنه

سایه به سرعت برگشت و.......هومن را دید

سایه:کتی تو چطور

کتی:تقصیر من نیست هومن عمدا" ساعتو اشتباه گفت

کامران:منم به هومن گفتم که اینکارو نکنه

هومن:وای مگه چی شد خواستم سورپرایز باشه

کامران:سایه نمیای تو من خودم تنبيهش ميكنم

هومن:اه كامران دلت مياد......واي چه گلهاي قشنگي براي منم گرفتي

كامران:هومن جون ميبيني كه دوتا است

هومن:اره سايه با كدوم گلفروشي قرارداد بستي

كامران:نخير سايه تو نميخواي چيزي بگي

سايه:فعلا"نه

هومن:افرين خوبه وگلهارو از دست سايه گرفت

خبر مهم:

بچه ها یه سری به سایت کامران و هومن بزنید

۱.قراره شقایق در البوم کامران و هومن بازی کنه

۲.اهنگ ریمیکس فدای سرت در راه است

 

 

                             

 

+ نوشته شده در 10:52 توسط غزاله و رویا.
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386
آلبوم ریمیکس کامران و هومن رسید!

سلام بچه ها! آلبوم ریمیکس کامران و هومن هم اومد. امیدوارم که تا حالا شنیده باشینش! به نظرم آهنگ خیلی ممنون معرکه است محشره! عاااالیه۱ دوست دارم بشینم و باهاش ساعتها گریه کنم! به کامران و هومن به خاطر این شاهکارشون تبریک می گم! لطفا" شما هم نظرتون رو راجع به این شاهکار کامران و هومن بگین. اگه هم تا حالا نشنیدینش می تونین برین اینجاها و دانلودش کنید!

دانلود آلبوم ریمیکس کامران و هومن

دانلود آلبوم ریمیکس کاران و هومن2

امیدوارم حسابی لذت ببرین! خداااا من که خیلی تو حسم الآن!

خیلی ممنون!

 الآن نظر یه بنده خدا رو خوندم که پرسیده بود  کامران و هومن کی روزنامه فروختن! کامران روزنامه نفروخته اگه هم فروخته باشه من نمی دونم! ولی تو شبکه جام جم ازشون پرسیدن اولین باری که پول در آوردین کی بود بعد گفتن: هنوز در نیاوردیم! و خندیدن بعد کامران گفت اولین بار کارکرده که پول دربیاره و برای هومن کادوی تولد بخره! و هومن هم گفت که ۱۱-۱۲ ساله بوده و تو کانادا تو ساختمون خودشون روزنامه فروخته!

فعلا"

+ نوشته شده در 22:11 توسط غزاله و رویا.
چهارشنبه هشتم فروردین 1386
سلام به همه! عید همگی مبارک!مرسی از نظراتون! فقط برای جواب داد به نظرا اومدم! نظرا رو هم باز نمی ذارم اگه خواستین تو پست پیش نظر بدین

منم فقط روز اول عید تونستم مصاحبه ها رو ببینم اگه عشق من تو نیستی رو هم دیدم خیلی باحال بود. عالییییییییییی بود! من شب بیدار بودم هی داشتم کانالا رو عوض می کردم به قول دختر داییم شکار کامران و هومن! بعد زدم طپش دیدم داره تبریک عیدشونو می ده! داشتم می گفتم عوض اینکه اینقدر این تبریک عیدشونو پخش کنین چیزای جدید بدین یه دفعه اگه عشق من تو نیستی رو دیدم بعد ساعت 2:20 بود داد زدم ویدیوی جدید!!!!! حالا همه خواب بودن! خلاصه من تا تحویل تو کما بودم!
بعار جونم این حرفا چیه ایشالا حتما" قبول شدی! اگه نشیم فدای سرت! اینجا میاد نتایج : www.ysc.ac.ir البته باید adobe reader داشته باشیا!!!!
مهسا جون منم اونو که شنیدم یاد تو افتادم عید تو هم مبارک!
طناز جون آره خداییش خیلی قشنگ بود!
آنیتا! چی بگمن من اکثر مصاحبه های روز اولو ضبط کردم ولی امکاناتشو ندارم که برا دانلود بذارم!
از همه بقیه (!؟) هم ممنون ایشالا سال کلی خوبی داشته باشین! مهسا جون خیلی آرزوهات قشنگ بودن! راستی امروز کامران و هومن تو دوبی کنسرت دارن خوش به حال اونایی که رفتن!

خیلی دوستون دارم من اون قسمت رو که کامی گفت بعضیا وبسایت درست می کنن و روی یه حرکت هومن مثلا" کلی با هم صحبت می کنن خیلی خوشم اومد! کامران جونم این کار بدون عشق ممکن نیست با اینکه ما جز وبهای موفق نیستیم ولی با اینکه چند بار خواستم وب رو تعطیل کنم ولی عشقی که نسبت بهتون دارم هیچوقت تا حالا نذاشته این کارو بکنم!

اون دعوای فسنجون هم خیلی باحال بود! اون تیکه روزنامه فروختن هومن هم با حال بود! به قول یکی از بچه ها تو می نویسی و می فروشی پول در میاری اونم می فروشه! اون تیکه پول در آوردن کامی برای کادوی تولد هومن هم خیلی نااااااز بود!

همین دیگه فعلا" بای!

+ نوشته شده در 13:58 توسط غزاله و رویا.
سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385



 سلام! این آخرین آپ من تو سال ۱۳۸۵ هست! ( اقتباس از جمله رویا در دو پست پیش!)

خوب این سری یه کم کارای بیشتر قراره بکنم! فقط هیشکی که برا من عکس نمی فرسته! واسه همینم عکسام یه کم تکراریه و یه چندتایی هم از ویدیوی داغ و باحال " دوست دارم خیلی زیاده!"

خوب من که نگفتم همه اش از دوست دارم خیلی زیاده! عزیزم هومن چه خوشحاله!

خوب این از دوست دارم خیلی زیاد بود!می خواین یه سری هم عکس دزدی بذارم؟ آخه تاینی پیک عکسا رو آپلود نمی کنه!خوب یه سری عکس از وب پگاه جون که حتما" دیدین

ایران تی وی و پن رو ببینیدا!

 

من این عکسو خیلی دوست داشتم!! فقط یه چیزی جلوی چمدونه چیه اون؟ پای کسیه؟

 

دیگه دارم خیلی تکراری می شم نه؟

چند تا عکس داشتم که هیچوقت تو نت ندیدیمشون ولی اصلا" تاینی پیک آپ نمی کنه! یکی بگه من چی کار کنم؟؟؟؟؟؟؟! اه!

 

 

این پست می خوام یه مروری بکنم کارای کامران و هومن در یک سال اخیر رو! البته همه مون می دونیم که امسال کامران و هومن خیلی کم کار تر از سال قبل بودن! ولی مطمئن" سال ۸۶ دوباره قراره کولاک کنن!

بزرگترین اتفاقهایی که پارسال افتاد: فروردین: درست شدن وبلاگی با اسم www.hoomankamran.blogfa.com بود که من و شیدا فتحش کردیم! دومین اتفاق درست کردن وبلاگ www.hooman-is-love.blogfa.com یا همین وبلاگ بود که من درستش کردم و بعد رویا به من پیوست و اتفاق بزرگ بعدی هم درست کردن مجموعه www.the-best-of-kh.blogfa.com بود که هنوز ناقصه و ایشالا تا ۷-۸ سال دیگه بچه هاتون می تونن بیان و ببیننش! همین دیگه۱ اینا بودن اتفاقات مهم ۱ سال اخیر!  حیف اون یکی عکس خنده هه رو نداره! خوب شوخی کردم!

خوب جدی جدی!:

کامران و هومن ۱۲ فروردین پارسال یه کنسرت داغ و باحال تو دوبی برگزار کردن که شیدا رفت اون کنسرت ولی از اونجا که من همیشه خوش شانسم!!! آخر آخر بود و فقط یه بار تونسته بود دست هومن رو ببینه که وقتی می پره بالا و دستشو تکون می ده معلوم بود! ولی خوب شیدا برا من کلی پوسترای توپ آورد که به علت کمبود امکانات هیچوقت نشد اسکنش کنیم و بذاریمشون! و بعد ۴-۵ ماه اون پوسترا تازه اومدن رو نت! کلی هم عکس گرفته بود که رو کامپیوترش ریخته بود و همه اون عکسها با منفجر شدن کامپیوترش به ابدیت پیوسته بودن! بعد کامران وهومن بیش از حد کم پیدا شدن و دورو بر اردیبهشت بود که خبرهایی مبنی بر این که هومن دوست دختر داره و کی گفته که هومن دوست دختر داره و نه بابا دوست دختر داره و جملاتی از این قبیل در گوشه و کنار نت پخش شد که منجر به خودکشی تعداد کثیری از دوستداران هومن شد!!!! و عکسهایی از یه دختر با یه هیکل بد و قیافه نه چندان خوب با هومن همه جا پخش شد و خلاصه همه شوکه شدن! و هم چنان از کامران و هومن و حتی ویدیوی فدای سرت که یک سال بود همه منتظرشون بودن خبری نبود که نبود! اوایل تیر اینا بود که شنیدیم یه دختری شروع کرده داستان می نویسه و نقش اول این داستان هومنه و داستان راجع به عشق هومن و یه دختر به اسم سوگنده! این داستان عاشقانه و قشنگ کار کسی بود به اسم نیلوفر که تا مدتها هیشکی باورش نمی شد که این نیلوفر قصه گو ( همون شهرزاد!!!) فقط 14 سالشه! این داستان باعث شد که همه محو هومن داستان بشن و بیخیال برایانا بشن! مخصوصا" هم که نه خبری از شقایق بود و نه خبری از برایانا ( خدا رو شکر!) و البته یه نیلوفر دیگه هم که اتفاقا" اون هم 14 سالش بود یه داستات نوشت! همین روزا تو قسمت نظرای وب نیلوفر یه آدم تقلید کار!!! به اسم غزاله!!!!پیدا شد که داستان نیلوفر رو یه جور دیگه ادامه داد که بعد هم داستان به همین وب منتقل شد و به خاط داستان جذاب نیلوفر 3-4 تایی طرفدار پیدا کرد! تو این داستان هم برایانا اومد و هم شقایق! که آخر داستان ....( به من چه! دوست دارین برین بخونین!) و بعد هم چندید وب دیگه شروع به داستان نویسی کردن که متاسفانه همه شون رو نمی دونم ولی خوب یه داستان بود که هنوز هم ادامه داره! داستان طنزی که المیرا و سحر نوشتن و فوق العاده خنده دار بود! و.....

حدودای مرداد ماه به لطف ایمیلهای فراوان طرفداران کامران و هومن شبکه جهانی پن، مصاحبه ای با کامران و هومن ترتیب داد در برنامه کنسرتو با کسری! خبرهایی که کامران و هومن دادن: فدای سرت ویدیوی پرخرج و پرکار تا یکی دو روز دیگه پخش می شه .... و کامران و هومن به طرفداراشون می خوان یه هدیه بدن! که هومن گفت: تا یکی دو ماه دیگه!!! و اون زیر نوشته بود آلبوم ریمیکس کامران و هومن قبل از کریسمس!

یکی دو روز گذشت و فدای سرت پخش نشد، یکی دو ماه هم گذشت و ریمیکس نیومد تا ....! خلاصه طرفدارای کامران و هومن هر روز به امید یه کار جدید پای تلویزیون و کامپیوتر بودن.... تا مصاحبه ای در جام جم به مناسبت 26 امین سال کاری جام جم پخش شد و خبرا همون بودن! و بعد کامران و هومن رو در امید ایران دیدیم( من ندیدم!!!) و چند روزی گذشت تا تا تولد کامران و هومن نزدیک شد! تنها کاری که از دستمون بر میومد این بود که یه ماندانا شبخیز ایمیل بزنیم ( نفری 10000 بار!) و تقاضای بیوگرافی بکنیم! این بیوگرافی قشنگ پخش شد و سورپرایزی که همه ما در انتظارش بودیم هم اتفاق افتاد! مصاحبه تلفنی با کامران و هومن و دعوت ماندانا شبخیز که کامران و هومن نپذیرفتند! ولی تو این مصاحبه خبرا داغتر بود چون چند روز بود که سایت کامران و هومن روزشمار گذاشته بود و هی راه نمی افتاد ولی تو این مصاحبه هومن سعت دقیق راه اندازی سایت و البته روز و ساعت پخش فدای سرت رو اعلام کرد و ....!

طبق گفته هومن همون روز سایتشون راه افتاد و حداقل 100000000000000000 نفر بازدید کننده داشت! و 16 آذر یا 7 دسامبر که قرار بود فدای سرت پخش شه رسید! همه منتظر بودن که کسری بعد کلی وعده و وعید دادن گفت: ببخشید اشکال فنی داره فردا!

اینجا بود که آه از نهاد میلیونها طرفدار دراومد که : ای خدا! بازم شروع شد! رفت برا سال بعد!!!!

فردا با اندک امیدی پای تی وی بودیم که آهنگ آشنای فدای سرت رو شنیدیم و محو ویدیوی فدای سرت شدیم که از یه فیلم دو ساعته بیشتر بود!!! یه مدت همه تو کف بودن که آیا دو تا دخترا یکی بودن یا نه! بعد هم تو کف این بودن که جریان چی بوده و خلاصه یه ماهی گذشت تا موضوع برای همه جا افتاد! و البته این وسطا یه سری سوتفاهمات هم پیش اومد که خدا رو شکر بعدا" برطرف شد! تو برنامه کسری یه چیزی گفت که همه رو اینجوری کرد: ! گفت یه برادر دیگه ای هم دارن به اسم  کیوان! همه دوباره شوکه شدن کیوان کیه خدا!؟ و دوباره سیل ایمیلها به طرف کسری سرازیر شد و البته هیچ جوابی هم ظاهرا" گرفته نشد!!!! کیوان هنوز مجهوله!!!   

کریسمس هم شد و این وسط تنها چیزی که نیومد آلبوم ریمیکس بود!!! کنسرت لاس وگاس کنسرت بعدی کامران و هومن بود که کلی غوغا کرد و ما یک دقیقه از اپنینگ  این کنسرت رو دیدم که من تا یک ساعت خشک بودم!!!!

دوباره 2-3 ماهی گذشت و کامران و هومن همچناااان نبودن! تا.....! تا شنیدم مامانم صدام می کنه و شوکه شدم وقتی کامران رو دیدم. نمی دونستم بشینم ببینم ، ضبطش کنم یا به اونایی که قول داده بودم زنگ بزنم! فقط فهمیدم پشت صحنه است و فکر کردم که پشت صحنه منو ببخشه!

بعد هم که فهمیدم ویدیوی جدیده از آلبوم جدید که همون ریمیکس هستش و دیگه نیاز به توضیح نداره که چقدر قشنگ بود و چه کرد.... خبرای جدید هم که فعلا" برنامه های نوروزیه... ITN , LIVE , PEN ,احتمالا" جام جم که حتما" باهاشون مصاحبه دارن و به احتمال خیلی زیاد طپش با هیشکی مصاحبه به اون صورت نخواهد داشت! چون همیشه طپش باید یه کاری کنه که با همه فرق داشته باشه!!!!
و همونطوریم که می دونین آلبوم ریمیکس برای عید قرار بود به بازار بیاد که از روی شناختی که از کامران و هومن و وسواس رامین زمانی داریم من فکر می کنم عمرا"!!!! ولی خوب ما که به انتظار عادت کردیم! البته کامران و هومن که میان هم دیگه غوغا می کنن و یه دفعه دیدین 5-6 ماه اومدن همه تلویزیونا رو قرق کردن!

تبریکات صمیمانه همه تون رو هم به خاطر اینکه تو المپیاد ریاضی و فیزیک و نجوم و ادبی قبول شدم رو هم میپذیرم!!! تو رو خدا بیشتر از اینا شرمنده ام نکنین!

خوب دیگه خیلی حرف زدم ببخشید. سال 85 هم تموم شد. ایشالا سال 86 سال خوبی براتون باشه و به هرچی می خواین برسین و البته برای رسیدن به اون چیزی یا چیزایی که می خواین حسابی تلاش کنین!

دوستون دارم بازم سال نو مبارک! تو سال جدید حداکثر 3-4 تا آپ از من می بینین و من دیگه برای حداقل یک سال از پیشتون می رم! دلم برای همه تون تنگ می شه ولی همیشه تو قلبم هستین شما هم منو فراموش نکنید!

راستی شاید تو عید بیام و یه کم عکس اضافه کنم! اگه این کارو کردم بالای آپ می نویسم که آ ویرایش شده!



 

+ نوشته شده در 13:2 توسط غزاله و رویا.
پنجشنبه هفدهم اسفند 1385
دوست دارم خیلی زیاد!

سلام به تمام دوستای گلم که خیلی دلم برای همه تون تنگ شده بود و مثل همیشه شرمنده ام که اینقدر بهم فحش می دین! البته به خاطر فحشهای شما شرمنده نیستم! به خاطر دلیلش شرمنده ام ( چی شد؟) چون نمیام وباتون یعنی نمیام نظر بدم و معمولا" آن نمی شم اگه آن می شم زود می رم و آپ نمی کنم( البته می دونم که همه اینا مایه خوشحالیه!) ولی خوب دیگه!

من الآن یه ۵ روزی هست که می خوام آپ کنم ولی نمی شه! همونطوری که می دونین امروز یه روز استثناییه! امروز روزیه که پس از مدتها انتظار یه کار جدید از کامران و هومن می بینیم! یه شعرُ آهنگ و ویدیوی جدید که مطمئنا" همون کاری رو می کنه که من تو رو می خوام کرد! غوغاااااا!

یه ویدیوی جنجالی که از زبون خود کامران هومن و اونجوری که اونا می گن و از ته قلبشون می گه: دوست دارم خیلی زیاد!

من که خیلی منتظرم که این ۷-۸ ساعت زود تر بگذره! از پشت صحنه داغش هم معلوم بود که از فدای سرت هم باحالتره! من اون شب که دیدم فرداش امتحان مشتق داشتیم حسابان! بعد خوب دیگه اصلا" نشد ادامه بدم! داغونم کرد با اینکه فقط نصف روز سوم رو دیده بودم! یلدا و المیرا می دونن چه حالی بود!

به مناسبت این روز قشنگ چند تا از پوسترای ساناز گل هنرمند رو می ذارم که حالشو ببرین! راستی نشریه مون امروز چاپ شد! اگه شد می ذارمش رو وبلاگ ببینینش!

هووووووووووومن! که خیلی هم خوشگل شده بود! یعنی خوشگلتر و خوشتیپ تر شده بود!

 

 

  و کامران عزیز که خیلی دوسش دااااااارم! کامران هم بی نظیر بود.

 و دوباره هومن گل!

بچه ها جاتون خالی چند روز پیش تاریخ داشتیم! بعد معلم تاریخمونم یه زمونی دختر شایسته بوده و اینا خلاصه سر کلاس فقط تو کف قیافه های بچه هاست و اینکه چه جور شوهری گیرشون میاد! ( بیچاره فقط فکرش خوشبختی ما-ِ!!!!!!) بعد من مقنعه مو در آورده بودم! نمی دونم معلمه چی گفت که گلنوش برگشت گفت : " اینجوری شبیه کامران می شه! نه ببخشید اون یکی .... هومن! شبیه هومن می شه! " معلمه یه کم نگاه کرد ( حدود ۲ ثانیه! ) گفت : بیچاره کامران و هومن!!!! خلاصه جاتون خالی! معلمه هی سعی کرد درست کنه ولی نشد! اینقد خندیدیم! معلمه اینجوری بود!:

اینم اون عکسی که گوشه اون پوستره بود به درخواست مهسا جون می ذارمش مرسی از الهام گلم که بیشتر از همه شرمنده شم!

 خودمونیم هومنم خیلی خفنه ها؟!

اگه پشت صحنه دوست دارم خیلی زیاد رو دیده باشین شنیدین که کامران گفت: خواستیم ۱ جوری به زبون خودمون بگیم دوست دارم خیلی زیاد و گفت که: این همه شاعرای بزرگ مثل سعدی شاملوی عزیز و حافظ. من که .. ما که شعرامون به پای اونا نمی رسه....

من از حرف کامران که گفت خواستیم یه جوری به زبون خودمون بگیم دوست دارم خیلی زیاد خیلی خوشم اومد! واسه همین هم خواستم قبل از پخش این ویدیو منم یه جوری به زبون خودم به کامران و هومن عزیزم با زبون خودم بگم دوست دارم خیلی زیاد ( البته شعر مال هومنه!) ببینین اگه خوشتون نیومد ببخشین مسلما من شعرام به پای کامران و هومن که نمی رسه:

هومنِ من دوست دارم خیلی زیاد 

کاش که از حرفای دلم خوشت بیاد

اون خنده هات هر آدمی رو می کشه

شیطنتات یه چشماتم خیلی میاد!

هر جا باشم همیشه تو فکر توام

 مگه می شه چشمای تو یادم نیاد؟

هومنِ من دوست دارم خیلی زیاد 

بدون تو دلم کسی رو نمی خواد

با بودنت آسمون آبی تر می شه 

از فکر تو یه لظه خواب به چشمای من نمیاد

روشنی خورشید و ماه از قلب پاک و صافته

هر شب می دم بوسه هامو به دست باد

خدا می دونه آرزوی هر شبو!

کاشکی هومن امشب به خواب من بیاد!

کاش همیشه لبای تو خندون باشه 

کاش همیشه دلت باشه خوشحال و شاد!

کاش همیشه عشقت تو قلب من باشه

یادم نره عشقو بهم کی یاد داد؟

قشنگترین و بهترین رویا تویی

هومنِ من دوست دارم خیلی زیاد

اون خنده هات هر آدمی رو می کشه!

شیطنتات به چشماتم خیلی میاد!

ببخشید! می رم شب خوبی داشته باشین و سعی کنید که موقع دوست دارم خیلی زیاد سکته نکنید و نمیرید!دوستون دارم خیلی زیاد!

+ نوشته شده در 14:35 توسط غزاله و رویا.